رها شدەاند
روح گُم شدەی ابرها
میبارند برپلکهای خوابآلودەی جنگل
آرامش بامدادی را برمیآشوبند.
پا در رکاب دوچرخەی تنهائیام
از کنار باغی فروشده در مە میگُذرم
خِش خِش برگها و
آوای بخاک افتادنشان را شنیدەام
چهرهی گُلگونشان را میبینم
چون شعلەهای لرزان شمعی
کە برابر شمایل قدیسان
فرومیکاهند.
همە جا، همە جا
کوبش سنگین گامهایی را میشنوم
با جرینگ جرینگ زنجیرهاشان
در هیاهوی پُرآمدو شد ایستگاهها
بر لبهای برآماسیدەی خیابانی
کە نُتهای سرگردانی برآن میلغزند
کنار گندمزارانی
کە باد بە رقصاشان واداشتە است.
دوچرخەی تنهائیام را
بە نردەهای بلند باران تکیە دادەام
خواب سپیدارها را میبینم
و نغمەهای زلالشان را میشنوم
در جنگلی کە غرق تاریکی است.
همە جا، همە جا
کوبش سنگین گامهایتان را میشنوم
واژگان در بند
بردگان ابدی...
زمستان ٢٠١٦
روح گُم شدەی ابرها
میبارند برپلکهای خوابآلودەی جنگل
آرامش بامدادی را برمیآشوبند.
پا در رکاب دوچرخەی تنهائیام
از کنار باغی فروشده در مە میگُذرم
خِش خِش برگها و
آوای بخاک افتادنشان را شنیدەام
چهرهی گُلگونشان را میبینم
چون شعلەهای لرزان شمعی
کە برابر شمایل قدیسان
فرومیکاهند.
همە جا، همە جا
کوبش سنگین گامهایی را میشنوم
با جرینگ جرینگ زنجیرهاشان
در هیاهوی پُرآمدو شد ایستگاهها
بر لبهای برآماسیدەی خیابانی
کە نُتهای سرگردانی برآن میلغزند
کنار گندمزارانی
کە باد بە رقصاشان واداشتە است.
دوچرخەی تنهائیام را
بە نردەهای بلند باران تکیە دادەام
خواب سپیدارها را میبینم
و نغمەهای زلالشان را میشنوم
در جنگلی کە غرق تاریکی است.
همە جا، همە جا
کوبش سنگین گامهایتان را میشنوم
واژگان در بند
بردگان ابدی...
زمستان ٢٠١٦

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر