۱۸.۳.۹۵

بامداد

 
اسعد رشیدی
چون ماە برآمد
پوستین خاکستری ابر
از شانه‌های لرزانش فرو افتاد
تیغە‌ی سرد داسی شکست
بر گلوی گرم کشتزاری
کە در باران آه می‌کشید
و شب پاورچین، پاورچین
بە خفیە‌گاهش خزید
تا بامداد
در چاک پیرهنت
بە ترانه‌ای لب گشاید.
٣٠/٥/٢٠١٦

هیچ نظری موجود نیست: