17.4.19

زهر هلاهل


اسعد رشیدی

ایدئولوژی در کنار دین ـ مذهب، سیستم ارزشی را شکل می‌بخشد و برآمد گزینشی‌ ارزشهائی است کە تنها بخش اندکی از واقعیت را بازتاب می‌دهد و بخش بزرگتری از واقعیت را در هالە‌ای از ابهام فرومی‌برد...
ایدئولوژی  بە سم مهلکی مانندە است کە انسان ناآگاهانە، قطرە قطرە بە رگهایش تزریق و مرگ آتی خود را تضمین می‌کند؛ اما برابر این زهر هلاهل، پادزهری، مگر علم( ترکیبی از دانش و تجربە)، وجود ندارد کە می‌تواند زهر ایدئولوژی را بی‌اثر سازد.

8.3.19

زمین بکر

اسعد رشیدی
با نغمە‌های کشیدە و خطی پرندگانی کە بالهای آبی‌اشان را بارها در نور آفتاب دیدە بودم، خواب از سرم پرید. پنجره را لختی گشودم؛ بامداد چهرەی سپیدش کم‌کمک نمایان می‌شد، بوی نارس زمستان همە جا پراکندە بود. نرمە بادی میان گیسوان تُنک درختان می‌وزید. نگاهم دوختە شد بە زمین لخت باغچە‌ی کوچک جلو ساختمان کە یکدست سیاه و خاکستری بنظر می‌رسید و بە ناگاه پژواک واژە‌های دیشب دوست سرمست و چهرە‌ برافروختە‌ام در گوشم پیچید:
ـ ذهن آدمها شبیە بە خاک بکری است کە می‌تونی هر بذری درش بکاری
ـ اما؛ ذهن من و تو دیگە جایی برای کاشتن بذر ندارە!
زنش سرش را بە چپ و راست تکان می‌دهد و نگاهس را می‌دوزد بە شمع لرزانی کە برابر دیدگانمان آرام آرام آب می‌شود. آهی می‌کشد
ـ آخ گفتی عزیز
ـ منظورم خودمون کە نبود
ـ وا... نکنە منظورت نلی جون نوە‌ی کوچیک‌مونە
ـ دقیقاً
ناگهان گونه‌های زنش ابتدا سرخ، بعد برنگ کبود تیرە درآمد و نگاە مات و سردش ثابت ماند بروی صورت شوهرش کە خونسردتر از همیشه بە نیم‌تخت تکیە دادە بود و دود چپقش ( کە خودش بهش می‌گفت پیپ)، فضای کوچک اتاق را تیرە و تار می‌کرد.
ـ حالا اگر من نخواستم کە تو این بذرهای سمی‌ات را تو ذهن بچە‌ام بکاری،باید خشتک کدوم بی‌پدری را جربدم؟  
اگر خودم را میان دعوا نینداختە بودم و کُلی ریش گرونگذاشتە بودم، شبی بە این "رمانتیکی" تبدیل می‌شد بە جنگ و گریز زن و شوهری کە ذهن هردوتایشان ( شاید بدتر از ذهن من)، پُر بود از علفهای هرز و سمجی کە سالها از وقت وجین‌کردنشان گذشتە بود.
22/02/2019 

5.2.19

وای بحال ما



اسعد رشیدی
سروکلەی دوست گرامی‌پایە‌ام دوبارە و در سال نو ٢٠١٩ پیدا شد ـ  با کُلی
گلایە و صد البتە بە قول خودش "نقد"
ـ خب حرف حسابت چی هست!
سر گِرد، سنگین وازتە‌تراشیدە‌اش کە بی‌شباهت نیست بە فیلسوف شعرستیز یونانی قبل از میلاد بە چپ وراست تکان می‌خورد، پاهای لاغر و استخوانیش را رویهم می‌اندازد، پنجە‌های هردودست را روی زانوهایش کە قدری هم می لرزد گره می زند و نگاهش را از ورای پنجرە‌ی کوچک اتاق مُحقرم می‌‌دوزد بە گلدانە‌های برفی کە با وقار و در آرامش بر زمین می‌نشینند ـ آە ژرفی می‌کشد کە انگار هزار سال در سینە پنهان کرده باشد:
ـ پنداری مردم و حکومت شبیە هم‌اند!
ـ چطور مگە؟
ـ هرتقی بە‌توقی بخورە، حکومت میگە مقصر شیطان بزرگە!
ـ خُب شاید...
وسط حرفم می‌دود، سیگارنیمە تمامش را با غیظ در جاسیگاری لە می‌کند
 ـ هر بلائی هم کە از آسمان نازل بشە ملت گناهش را میندازە گردن حکومت  صورتش را بە ‌تندی از پنجرە می‌گیرد و انگشت اشارە‌اش را با خشم رو بە من تکان می‌دهد.
ـ یعنی می‌فرمائی ملتی در این خراب شدە زندگی نمی‌کنە! نە اخلاقی نە مسئولیتی متوجە ملت نیست ...
ـ بهرحال مسئولیت حکومت بیشترە...
ـ قبول؛ اما وای بحال حکومت و ملتی کە تواًمان از خود سلب مسئولیت کردە باشند!
٣/٠٢/٢٠١٩
    
  

    
  

27.12.18

دِلِ من

اسعد رشیدی
بارانِ بی‌شکوە
با دانە‌های ریزش
می‌بارد بر رُزهای سپیدی
:کە رخت سیاه بر تن کردە‌اند
من، اما
کوبش گرم و بی‌تاب
،دِلِ باغی در دوردست را می‌شنوم
تپش آرام
رگهای بریدەی درختانی را شُمارە می‌کنم
در هوای گِس جنگلی
...کە هنوز بیدار ماندە است


می‌بارد باران
تُند و ریز،
تلخ و اندوەزا
بر بام خانە‌هائی
کە از عشق تُهی می‌شوند:
من، اما
نام همە‌ی دانه‌های فروزان و سرگشتە‌ای را
بە خاطر سپردە‌ام
کە زمانی
از شانە و سینە‌ی سپید بامدادانی
برگذشتە‌اند.
٢٠.١٢.٢٠١٨


16.12.18

سرودە‌های دلتنگی



اسعد رشیدی

شرم چە دانەی شگفت‌انگیزی!
کە هیچ‌گاه
رویش درخشانش را ندیدەام
...نە بر گونە، نە بر چهرە برافروختە‌ات

            *     *     *     *     *     *

گُلدانە‌های برف
هنوز می‌بارند و می‌بارند
بر سیمای ایستگاهی
کە با گرمای بوسە‌ای زادە می‌شود.

*     *     *     *     *     *     *         

چە رازآمیزند
گُلِ آتش های فروزندە
وقتی کە
 پیکرخشک و فربە اناری را می‌ترکانند.
١٠/١٢/٢٠١٨