11.9.19

اشکهای من


اسعد رشیدی

چقدر دلم می‌سوزد
برای گیاهانی
که در قلب من روئیده‌اند
ابرهائی
که آفتاب را گریسته‌اند
جنگلی
 که درختانش را فریفته‌است
 بارانی
که دانه‌های
 خُرد و دُرشتش را
از دریا نهان می‌سازد
برای ماهی‌ای 
که انبوه بی‌شُمار ستاره‌ها را
وانهاده است،
گلهائی که بوی جادوئی‌شان را
دریغ داشته‌اند
از باغی که هم اینک به‌خاک سپُرده‌ می‌شود...

برای خدا
اما؛ دلم نمی‌سوزد
برای پیامبران و امامانش نیز...
تنها،
برای آفرینه‌هایش می‌گریم
سایه‌‌هائی که خود را
کودکانه فریفته‌اند.

17.08.2019




10.7.19

بدە‌بستان

اسعد رشیدی
بارانی گرم، ریز و سمجی می‌بارید بر سرو روی باغ دلربایی کە خانە‌ی کوچک آشنای "بورژوا"‌یم را در میان گرفتە بود. غروب دلگشایی بود ... کە با زنگ تلفن دوست " گرامی پایە‌ام"، ناگهان بە تلخی گرائید:
ـ خوب شد کە پیدات کردم
صدای گرفتە و لرزانش را می‌شنوم
ـ آب در دست داری نخور بیا! می‌خندد
ـ اگر نصف سرت را تراشیدە‌ای، بی خیال نصف دیگە‌اش... پاشو بیا و قاه قاه می‌خندد
ـ  جونمو بە لب رسوندی، بە نال دیگە
ـ پدر جان اگە پیش اون یارو بورژواهە هستی ...
حرفش را قطع می‌کنم، میدانم منظورش از یارو، رفیق "بورژوا"‌یم است کە با هزار بدبختی و گرفتن قرض و قولە باغی اجارە کردە و مرا هم گاه گداری فرا می‌خواند بە دیدن گلها و البتە بە نوشیدن جرعە‌ای از آن می کە «آن‌چنان را آن‌چنان‌تر می‌کند».
باشە، باشە بزار حرفمو بزنم و با لحن گلایە‌آمیزی می‌گوید:
ـ نمی‌دونستم کە اهل بدەبستان هم هستی!
ـ چطور مگە؟
ـ انگار تو باغ نیستی، هم‌ولایتی‌هایت با ملاها رو هم ریختن
ـ  این بە من چە مربوطە؟
ـ مربوطە پدر جان، مربوطە
ـ خُب اگە خبری هست بزار همە بدونن، طوری میشە؟
نگذاشت حرفم را تمام کنم و با لحن سرزنش‌آمیزی گفت:
ـ آدم یکبار پایش تو چاله می افتە و پی حرفش را گرفت و گفت:
ـ بە آخوند جماعت اعتماد نکن جانم، اونهم وقتی کە اوضاعشون شیر تو شیرە...
آوای واژە‌هایش برای لحظە‌ای پیدا و گُم شد در گرومپ گرومپ آسمان تُرشرویی کە آبستن بارانِ دانە‌ درشتی  بود.






4.7.19

شیطان و آخوند


اسعد رشیدی
آفتاب به سقف آسمان چسپیده بود و جُم‌نمی‌خورد، نیزه‌های سوزان و "مهربانش" در جان شهر و باغ زیبایی که تا دوردست گسترده بود، فرومی‌نشست.
ـ چه روز درخشانی ...
دوست "گرامی‌پایه‌ام " که کلاه لبه‌دار آفتاب‌گیرش را به پس کله‌ی گِرد، تراشیده‌ و بدقواره‌اش سُرانده بود، ادامه داد
ـ خوشم آمد که این مردیکه‌ی عوضی را سرجایش نشوندی
ـ کدوم یکی رو میگی؟ شهر از اینها پُرە ...
کلاه از سر گرفت و قرچ قرچ زیر بغلش را خاراند
ـ ای بابا همونی که هی امپریالیست، امپریالیست می‌کرد دیگه
بوی گوشتی که تازه روی منقل گذاشته بودیم بلند شده بود و دود غلیظی به هوا بر‌می‌خاست.
ـ خوب این پدر سگ را به سیخ کشیدی
ـ مگر چی گفتم من؟
از روی چمنهائی که پیشتر از حضور ما لگدمال شده بود و بوی تندی می‌داد بلند شد، رفت بطرف منقل، چند قطره آبجو روی گُلهای آتشِ افروخته‌ای که برابر آفتاب فروزان از نا می‌افتاد ریخت و نیمی از بطری آبجو را توی حلقش خالی کرد و برگشت و گفت:
ـ یعنی اینکه اگر زورت به آخوند جماعت نرسید، شرعاً و عرفاً می‌تونی از هر بی‌پدری و حتی اگر هم شیطون باشه کمک بخوای
ـ که‌ی همچین حرفی زدم من
ـ یعنی این دو برای جنابعالی توفیری ندارند!؟
سیگارش را با گُلِ آتشی که فرو می‌مُرد روشن کرد، سیخ کبابی که قدری سیاهی می‌زد را از روی آتش گرفت و با ولع به دندان کشید و با دهان پُر گفت:
ـ ای بابا گور پدر همشون، بذار امروز حالشو ببریم!
باد به آرامی می‌وزید و خاکستر اخگرهای درون منقل را با خود می‌برد... 

17.4.19

زهر هلاهل


اسعد رشیدی

ایدئولوژی در کنار دین ـ مذهب، سیستم ارزشی را شکل می‌بخشد و برآمد گزینشی‌ ارزشهائی است کە تنها بخش اندکی از واقعیت را بازتاب می‌دهد و بخش بزرگتری از واقعیت را در هالە‌ای از ابهام فرومی‌برد...
ایدئولوژی  بە سم مهلکی مانندە است کە انسان ناآگاهانە، قطرە قطرە بە رگهایش تزریق و مرگ آتی خود را تضمین می‌کند؛ اما برابر این زهر هلاهل، پادزهری، مگر علم( ترکیبی از دانش و تجربە)، وجود ندارد کە می‌تواند زهر ایدئولوژی را بی‌اثر سازد.

8.3.19

زمین بکر

اسعد رشیدی
با نغمە‌های کشیدە و خطی پرندگانی کە بالهای آبی‌اشان را بارها در نور آفتاب دیدە بودم، خواب از سرم پرید. پنجره را لختی گشودم؛ بامداد چهرەی سپیدش کم‌کمک نمایان می‌شد، بوی نارس زمستان همە جا پراکندە بود. نرمە بادی میان گیسوان تُنک درختان می‌وزید. نگاهم دوختە شد بە زمین لخت باغچە‌ی کوچک جلو ساختمان کە یکدست سیاه و خاکستری بنظر می‌رسید و بە ناگاه پژواک واژە‌های دیشب دوست سرمست و چهرە‌ برافروختە‌ام در گوشم پیچید:
ـ ذهن آدمها شبیە بە خاک بکری است کە می‌تونی هر بذری درش بکاری
ـ اما؛ ذهن من و تو دیگە جایی برای کاشتن بذر ندارە!
زنش سرش را بە چپ و راست تکان می‌دهد و نگاهس را می‌دوزد بە شمع لرزانی کە برابر دیدگانمان آرام آرام آب می‌شود. آهی می‌کشد
ـ آخ گفتی عزیز
ـ منظورم خودمون کە نبود
ـ وا... نکنە منظورت نلی جون نوە‌ی کوچیک‌مونە
ـ دقیقاً
ناگهان گونه‌های زنش ابتدا سرخ، بعد برنگ کبود تیرە درآمد و نگاە مات و سردش ثابت ماند بروی صورت شوهرش کە خونسردتر از همیشه بە نیم‌تخت تکیە دادە بود و دود چپقش ( کە خودش بهش می‌گفت پیپ)، فضای کوچک اتاق را تیرە و تار می‌کرد.
ـ حالا اگر من نخواستم کە تو این بذرهای سمی‌ات را تو ذهن بچە‌ام بکاری،باید خشتک کدوم بی‌پدری را جربدم؟  
اگر خودم را میان دعوا نینداختە بودم و کُلی ریش گرونگذاشتە بودم، شبی بە این "رمانتیکی" تبدیل می‌شد بە جنگ و گریز زن و شوهری کە ذهن هردوتایشان ( شاید بدتر از ذهن من)، پُر بود از علفهای هرز و سمجی کە سالها از وقت وجین‌کردنشان گذشتە بود.
22/02/2019 

5.2.19

وای بحال ما



اسعد رشیدی
سروکلەی دوست گرامی‌پایە‌ام دوبارە و در سال نو ٢٠١٩ پیدا شد ـ  با کُلی
گلایە و صد البتە بە قول خودش "نقد"
ـ خب حرف حسابت چی هست!
سر گِرد، سنگین وازتە‌تراشیدە‌اش کە بی‌شباهت نیست بە فیلسوف شعرستیز یونانی قبل از میلاد بە چپ وراست تکان می‌خورد، پاهای لاغر و استخوانیش را رویهم می‌اندازد، پنجە‌های هردودست را روی زانوهایش کە قدری هم می لرزد گره می زند و نگاهش را از ورای پنجرە‌ی کوچک اتاق مُحقرم می‌‌دوزد بە گلدانە‌های برفی کە با وقار و در آرامش بر زمین می‌نشینند ـ آە ژرفی می‌کشد کە انگار هزار سال در سینە پنهان کرده باشد:
ـ پنداری مردم و حکومت شبیە هم‌اند!
ـ چطور مگە؟
ـ هرتقی بە‌توقی بخورە، حکومت میگە مقصر شیطان بزرگە!
ـ خُب شاید...
وسط حرفم می‌دود، سیگارنیمە تمامش را با غیظ در جاسیگاری لە می‌کند
 ـ هر بلائی هم کە از آسمان نازل بشە ملت گناهش را میندازە گردن حکومت  صورتش را بە ‌تندی از پنجرە می‌گیرد و انگشت اشارە‌اش را با خشم رو بە من تکان می‌دهد.
ـ یعنی می‌فرمائی ملتی در این خراب شدە زندگی نمی‌کنە! نە اخلاقی نە مسئولیتی متوجە ملت نیست ...
ـ بهرحال مسئولیت حکومت بیشترە...
ـ قبول؛ اما وای بحال حکومت و ملتی کە تواًمان از خود سلب مسئولیت کردە باشند!
٣/٠٢/٢٠١٩
    
  

    
  

27.12.18

دِلِ من

اسعد رشیدی
بارانِ بی‌شکوە
با دانە‌های ریزش
می‌بارد بر رُزهای سپیدی
:کە رخت سیاه بر تن کردە‌اند
من، اما
کوبش گرم و بی‌تاب
،دِلِ باغی در دوردست را می‌شنوم
تپش آرام
رگهای بریدەی درختانی را شُمارە می‌کنم
در هوای گِس جنگلی
...کە هنوز بیدار ماندە است


می‌بارد باران
تُند و ریز،
تلخ و اندوەزا
بر بام خانە‌هائی
کە از عشق تُهی می‌شوند:
من، اما
نام همە‌ی دانه‌های فروزان و سرگشتە‌ای را
بە خاطر سپردە‌ام
کە زمانی
از شانە و سینە‌ی سپید بامدادانی
برگذشتە‌اند.
٢٠.١٢.٢٠١٨


16.12.18

سرودە‌های دلتنگی



اسعد رشیدی

شرم چە دانەی شگفت‌انگیزی!
کە هیچ‌گاه
رویش درخشانش را ندیدەام
...نە بر گونە، نە بر چهرە برافروختە‌ات

            *     *     *     *     *     *

گُلدانە‌های برف
هنوز می‌بارند و می‌بارند
بر سیمای ایستگاهی
کە با گرمای بوسە‌ای زادە می‌شود.

*     *     *     *     *     *     *         

چە رازآمیزند
گُلِ آتش های فروزندە
وقتی کە
 پیکرخشک و فربە اناری را می‌ترکانند.
١٠/١٢/٢٠١٨