3.1.18

گُل سرخ

اسعد رشیدی
چه رنجی می‌کشد
این دریچه‌ی کوچک
که رو به باغ گُل سرُخی گشوده است،
چه بار گرانِ اندوهی دیرسال
سنگینی می‌کند
بر شانه‌های لرزان دیواری پُرشکیب
که نه آوایی، نه شور آهنگی
از تارهای سرد و خامُش خشک‌نایش
گذر نمی‌کند!
... و من
چه رنجی می‌کشم
هنگامی‌ که
این باغ گل سرخ را می‌بینم
که با بوی جاودانه‌اش
لبه‌ی تیز و برافروخته‌ی داسهایی را
سرد  می‌کند.
فکر می‌کنم...
چگونه خواهم توانست
این باغ بی‌پناه را
بر سینه بفشرم
برابر طوفانی
که هم‌اینک
با شتاب در راه است.
٢/١/٢٠١٨




  

18.12.17

دو سروده‌ی کوتاه

 اسعد رشیدی
١

اگر عشق می‌ورزی
هرگز از خاطر مَبَر
که نه سرزمینی را فتح،
نه از ساحل دریایی طوفانی گُریخته‌ای...

٢

اگر بوسه‌‌ای، لب و یا گونه‌‌ات را
زمانی، شعله‌‌ور ساخته بود
آنی به یادآر
که این اخگر بی‌‌فروغ زیر خاکستر
با وزش نرمه بادی
دوباره فروزان خواهد شد!
١٧.١٢.٢٠١٧

  


9.11.17

دوست‌داشتن

اسعد رشیدی
هنگامی کە دخترکی
با گیسهای بافتە‌ی سیاهی بر شانە
با پوستی نرم‌تر از ابریشم
و نمناک‌تر از شبنم
می‌توانست
آبستن کودک شادیهای من باشد
پا پس کشیدم
چون، کرجی کوچک بی‌بادبانی
کە پاروهای شکستە‌اش
سینە‌ی رودخانە‌ی پرُآشوبی را می‌شکافت
به کنارە‌های زخمی ساحلی سر می‌سود
و تن درمانده‌اش را می‌خراشید
صخره‌های خواب‌آلودە‌ای
کە به ناگاه با هیاهوی
بارانی بی‌تاب
از خواب جِستەبودند.

کودکِ پیرسال سرگشتە‌ی
 کوهستانهای مهربان و سربزیری
کە اینک منم
با خود می‌گوید:
کنارە‌ی آشفتە‌ای را می‌ماند

خویشن خواهی و دوست‌داشتن!
٢٥.١٠.٢٠١٧

نهال خُردسال

اسعد رشیدی
پیشکش به پیشمرگه‌های کُردستان

این پشنگ‌های لرزان
که از تلخی آب دریاها شورتراند
این تارهای نازکی
که بر شانه‌های لُختی فرو افتاده‌اند
از رشته‌های ابریشم
باید نازک‌تر و شکننده‌تر باشند...

این دستهای برآمده
بسوی آسمانی تُرشرو و نازا
که به زمینی تشنه می‌نگرد
مگر، سرنوشت نهال خُردی
خم و راست می‌شود
برابر خُرناسهای طوفانی
که هم اینک در راه است.
٢٧.١٠.٢٠١٧


25.10.17

پیشمرگه

اسعد رشیدی

شکوهمندتری از
غنچه‌ی گل‌سرخی
که زمانی در قلب من روئیده بود،
با وقارتر از
آوای گامهای بلند پائیزی
که از میان صف سربزیر
سپیدارهای دوسوی خیابان می‌گذرد.
شرم‌ات از دختران دریا
سرخ‌تر است
هنگامی‌که
باد در دامن چین‌دارشان می‌وزد
تا رانهای سپید و کشیده‌اشان را
ماهیگیران آنسوی ساحل
در خواب ببینند،
از رویاهای رودخانه‌ای شیرین‌تری
وقتی‌که
آبستن کودکی است
که میان موجهای دریایی پر آشوب
زاده می‌شود،
شکیباتر از
دشتهای هراسیده‌ی منی
که تیغی برکشیده‌ را تاب می‌آورند،
دم‌فرو می‌بندند،
به کوهستان می‌نگرند
که عرق از پیشانی و گونه‌اش سترده است.
از بوی یاسها سحرآمیزتری
در بامداد بهاری‌ی
که هم اینک
پاورچین، پاورچین از راه می‌رسد...
تو رازناک‌تر و درخشان‌تر
از ستاره‌گانی
که تنها نیمی از آسمان را تابناک می‌کنند.

گلهای انار را
در خاطرم بر‌می‌آشوبی
انار درشتی که به ناگاه
جامه از تن بردریده است
فرو می‌غلتد بر دامان باغی
که زیر تابش نیزه‌های
آفتابی سوازن له له می‌زند.

امسال باغهای زیتون
غرق شکوفه‌اند
باد میان کاکل نمناک‌اشان می‌دود
آه... به که شبیهی تو
به چه ماننده‌ای؟

چون نغمه‌های سرکش سازی
والا و دل‌انگیزی
به هنگام
شوریدن و زخم‌خوردن
و من تُرا
کنار همه‌ی زیبائیهای جهان
خواهم سرود
تا نام پیشمرگه را جاودانه بسازم.
١١/١٠/٢٠١٧





چرا نمی توانم دوست بدارم


اسعد رشیدی


وقتی‌که آسمانِ تُرشرو 
خم‌می‌شد 
بر روی بیابانی که لبهای برآماسیده و ترک‌خورده‌اش 
بارش دیوانه‌وار بارانی را بخواب می‌دید، 
زُل می‌زد 
به بستری پوشیده از خزه‌های کبود، 
می‌شنید آوای غوکانی 
که گلویشان از هوا پُرو خالی می‌شد، 
به من نگفت، چرا 
این رودخانه‌ی سربزیر و پُرشکیب 
نیزه‌های بیرحم و سوزان آفتاب را 
تاب می‌آورد 
از جنگل نگفت 
که تازیانه‌ی سوزناک باد 
پیراهن نازکش را دریده است 
نگفت چرا 
ماه، گیسوان ارغوانی آشفته‌اش را 
بر شانه می‌ریخت و گونه‌‌های تبدارش را می‌خراشید 
به من نگفت 
چرا نمی‌توانم 
شهرِ نادانی را دوست‌بدارم 
که بر زانوان لرزانش 
چون فانوسی تامی‌شود 
و چهره‌ی پریده رنگش 
سیمای مردگان را دارد 
و تمام روز 
واژه‌های زردی 
دیوارهای بلندش را لیس‌می‌زنند

هرگز نخواست بفهمد 
که چرا نمی‌توانم 
دهکده‌ای را دوست بدارم 
که لای ملافه‌ی سپید و نمناکی درخواب می‌شود 
و دهان فراخ‌اش 
بوی باروت و شیر می‌دهد

١٠/٢/٢٠١٧

29.9.17

بوی باران


اسعد رشیدی
در آرامش بامدادی
پس پشت نرده‌های سیاه و بلندی
پرده‌ی نمناک و نازکی می‌لرزید
و باد
بوی سوزش دانه‌های شور و درشتی را
می‌راند بسوی جنگلی
کە تازه از خواب برخاسته بود.

انگار ...
نهال تُرد و خُردی
هراسیده و بی‌تاب،
چشم به آسمانی ابراندود دوخته بود،
ایستاده
خاموش و شکیبا
تا آهنگ کوبش بارانی ریز و بی‌قرار
لحظه‌ای فرو نشیند
و گوش بسپارد
به آوای نُت پریشان تراشه‌هایی
که به پرواز درآمده بودند،
می‌گذشتند فراز
پرتو بیمارگونه‌ی آفتاب پائیزی
که دِمی از تابش بازمانده بود.

می‌شنید غژغژ تیغه‌های برهنه و سوزانی
بر کمرگاه زیتون‌زاری دیرسال
که تکیه داده بود بر شانه‌های
کوهستانی پوشیده در مِه
و یک‌به‌یک و از پی‌هم
بخاک می‌غلتیدند.

از یاد خواهد بُرد!
لغزش ملایم رودی آتشین
که از گونه‌های کبودش می‌گذشت
و دهان کوچکش را تلخ می‌کرد.
١٤/٩/٢٠١٧
نگاره‌ی «باران در جنگل» را از ایوان شیشکین نقاش روس(  : Ива́н Ива́нович Ши́шкин۱۸۳۲ –۱۸۹۸) وام گرفتە‌ام.



8.9.17

آربابا

اسعد رشیدی
باد خنج می‌کشد
بر چهرەی خواب‌آلودە‌ی درختان بلوط
آربابا(١) شانە‌های پهنش لرزید،
دانه‌های بلوط
گُر گرفتند
زیر آفتابی سوزان
کە پهن شدە است
بر سینە‌ی بی‌تاب سیروان (٢)
کە سرودە‌های مرا
زیر دامن چین‌دارش پنهان ساختە بود.

ماه برآمده است
از آنسوی کوهستان؛
شب می‌گریزد...
و آربابا دانە‌های تلخ و شور عرق را
از پیشانی‌اش می‌سترد.
٦/٩/٢٠١٧
١.آربابا، کوهی در شهر بانە
٢.سیروان، رودخانه‌ای در کُردستان

شعر

اسعد رشیدی
شعر و من همزاد هم‌ایم،
 من، اما خواهم مُرد!
 پس از مرگ من
 او در جان شاعرانی دیگر
دوبارە زادە می‌شود و
زندگی را تا بی‌نهایت... پی خواهد گرفت،
 شیفتە‌تر و شکوفاتر،
 شیداتر و شوریدە‌تر...

٢/٩/٢٠١٧