29.9.17

بوی باران


اسعد رشیدی
در آرامش بامدادی
پس پشت نرده‌های سیاه و بلندی
پرده‌ی نمناک و نازکی می‌لرزید
و باد
بوی سوزش دانه‌های شور و درشتی را
می‌راند بسوی جنگلی
کە تازه از خواب برخاسته بود.

انگار ...
نهال تُرد و خُردی
هراسیده و بی‌تاب،
چشم به آسمانی ابراندود دوخته بود،
ایستاده
خاموش و شکیبا
تا آهنگ کوبش بارانی ریز و بی‌قرار
لحظه‌ای فرو نشیند
و گوش بسپارد
به آوای نُت پریشان تراشه‌هایی
که به پرواز درآمده بودند،
می‌گذشتند فراز
پرتو بیمارگونه‌ی آفتاب پائیزی
که دِمی از تابش بازمانده بود.

می‌شنید غژغژ تیغه‌های برهنه و سوزانی
بر کمرگاه زیتون‌زاری دیرسال
که تکیه داده بود بر شانه‌های
کوهستانی پوشیده در مِه
و یک‌به‌یک و از پی‌هم
بخاک می‌غلتیدند.

از یاد خواهد بُرد!
لغزش ملایم رودی آتشین
که از گونه‌های کبودش می‌گذشت
و دهان کوچکش را تلخ می‌کرد.
١٤/٩/٢٠١٧
نگاره‌ی «باران در جنگل» را از ایوان شیشکین نقاش روس(  : Ива́н Ива́нович Ши́шкин۱۸۳۲ –۱۸۹۸) وام گرفتە‌ام.



8.9.17

آربابا

اسعد رشیدی
باد خنج می‌کشد
بر چهرەی خواب‌آلودە‌ی درختان بلوط
آربابا(١) شانە‌های پهنش لرزید،
دانه‌های بلوط
گُر گرفتند
زیر آفتابی سوزان
کە پهن شدە است
بر سینە‌ی بی‌تاب سیروان (٢)
کە سرودە‌های مرا
زیر دامن چین‌دارش پنهان ساختە بود.

ماه برآمده است
از آنسوی کوهستان؛
شب می‌گریزد...
و آربابا دانە‌های تلخ و شور عرق را
از پیشانی‌اش می‌سترد.
٦/٩/٢٠١٧
١.آربابا، کوهی در شهر بانە
٢.سیروان، رودخانه‌ای در کُردستان

شعر

اسعد رشیدی
شعر و من همزاد هم‌ایم،
 من، اما خواهم مُرد!
 پس از مرگ من
 او در جان شاعرانی دیگر
دوبارە زادە می‌شود و
زندگی را تا بی‌نهایت... پی خواهد گرفت،
 شیفتە‌تر و شکوفاتر،
 شیداتر و شوریدە‌تر...

٢/٩/٢٠١٧

زمان

اسعد رشیدی

می‌گریزم از تیک تاک ساعتی 
که سینه‌ی دیواری را 
سرد و بی‌تاب می‌نوازد، 
دلبسته‌ی آفتابم 
می‌لغزد از پس ابری سیاه 
و دمی دیگر 
از دیده‌ها پنهان می‌شود... 

باران را از خاطر برده‌ام 
تُند و سبکبال می‌بارید 
تنها به لبخندت دلباخته‌ام 
که چهره‌ات را چون روز روشن می‌کند

در جائی در دوردست، اما 
هنوز دلخوشم
به عقربه‌های ساعتی 
که زنگار نبسته‌اند

١١/٨/٢٠١٧

25.6.17

زیتون و آیینە

اسعد رشیدی

برای رامین و رفقای جانباختەاش

بامداد
با آوای سبک گامهایت
خمیازەکشان برمی‌خاست
بازوان تُرد و نمناکش را
می‌گشود از کمرگاه کوهی
کە تٌرا به یاد خواهد آورد
به هنگامیکه عرقریزان
گلوی بریده ی گردنەای را بالا می‌آمدی
و نان و لبخندت را
بە تساوی تقسیم می‌کردی.

تٌرا بە یاد خواهد آورد شامگاە:
باد میان گیسوانت می‌پیچید
ماه از شانەات بالا می‌خزید
و از لبهایت می‌گذشت
ترنم ترانەای
کە نسیم با خود می‌بُرد
تا ژرفای درەای
کە آرام آرام در خواب می‌شد.

اینک آفتاب برآمدە است،
می‌بینمت
کە پاورچین پاورچین
با شاخەای زیتون و
آیینەای در کف
بە کوهستان نزدیک می شوی.
٢٤/٠٦/٢٠١٧

30.4.17

یفتو شنکا: وارثان ستالین

برگردان از زبان روسی: اسعد رشیدی
یفتوشنکا، یفگینی الکساندرویچ Евтушенко, Евгений Александрович ( ١٩٣٢ـ ٢٠١٧) شاعر، نویسنده و کارگردان بلند آوازه‌ی روس در اول آپریل امسال به دلیل ایست قلبی در شهر تالس در ایالت آکلاهومای آمریکا و در سن ٨٥سالگی در گذشت. بنا بر درگذشتنامه‌ی شاعر پیکر بی‌جانش به روسیه منتقل و  درکنار دوست شاعر و نویسنده‌اش، باریس پاسترناک بخاک سپرده شد.
موافق تصمیم کنگره‌ی ‌بیست دوم حزب کمونیست شوروی در سال ١٩٦٢ جسد ستالین از آرامگاه لنین جابجا شد و در پای دیوارهای کرملین، دوباره دفن گردید. سروده‌ی،  وارثان ستالین را یفتو شنکا در سال ١٩٦٢ به همین مناسبت در روزنامه‌ی پراودا منتشر کرد. سروده‌ی پیش روی در کنار منظومه‌ی، سال شوم که فاجعه‌ی کشتار یهودیان بدست نازیهای در جنگ جهانی دوم در اوکرائین را به تصویر کشیده است و به بیشتر از هفتاد زبان برگردانده شده، یکی از پُرآوازه‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین سروده‌های شاعر بشمار می‌رود.
وارثان ستالین، بعد از برکناری خروشف تا سال ١٩٨٧اجازه‌ی انتشار دوباره در شوروی نیافت؛ اگرچه نسخه‌های بیشمار آن بشکل مخفیانه در شوروی دست بدست می‌شد.
وارثان ستالین
سنگ مرمر در سکوت فرو شده است.
شیشه‌ها در آرامش می‌درخشند.
قراولها خاموش برجا ایستاده‌اند،
با چهره‌های سوخته‌ در باد.
از تابوتی دودی نازک رقص‌کنان به پرواز درآمد.
دَمی از تابوت روان شد
به هنگامیکه از درگاه آرامگاه
بیرونش می‌کشیدند.
تابوت به آرامی لغزید
چون سودن دستی بر لبه‌های نیزه‌ای.
ـ او نیزخاموش بود ـ
اما، تُرشروی و لب فروبسته،
مشتهای مومیای‌اش را،
سخت و سفت برهم می‌فشرد و
از شکاف تابوت شعله‌ور بود
چشمهای کسی که خود را به هیات مردگان درآورده بود،
اگرچه بخاطر می‌سپُرد
همه‌ی آنانی که از آرامگاه بیرونش کشیده‌اند
سربازان جوانی از ریزانسکی، کورسکی، (١)
به یادشان خواهد آورد
به هنگامی که توان دوباره‌اش را بازمی‌یابد
از زمین برخواهد خاست و
این کودنهای را
در چنگ خواهد گرفت.
چیزی از ذهنش می‌گذرد.
او اینجا تنها با خاطری آسوده چُرت می‌زند.
و من رهبران کشور را آواز داده‌ام
که حلقه‌ی قراولها را
دوبرابر و
سه‌برابر فراختر کنند،
تا ستالین گذشته‌ها
دیگر باره از تابوتش سربرنیاورد.
ما پاک ‌دلانه بذر بر زمین افشاندیم،
فلزها را همدلانه گداختم و
راستیانه گام برداشتیم،
در نهادن بنای استواری برای سربازان.
او اما، در هراس افتاد از ما.
او به آماجهای بزرگ دلباخته بود،
اما، نفهمید که دستاویزها  باید سزاوار
هدفهای شکوهمند باشند.
او دورنگر بود،
و همساز با آسای دانایان
وارثان بسیاری از خود برجای گذاشت.
در خیالم می‌گذرد،
پنداری تلفنی در تابوت کار نهاده‌اند
به چه کسی دوباره
 فرمانهای ستالین را خواهد رساند
سیمهای تلفن تابوت
تا کجا کشیده خواهند شد؟
نه، ستالین نمرده است
به گمان او مرگ را
می‌توان باز یافت.
ما بیرون کشیدیم
او را از آرامگاه
اما، چگونه می‌توان ستالین را
از کالبد وارثانش بیرون کشید؟
وارثانی دیگر
خانه‌نشینانی
که قلمهای رُز را برش می‌دهند،
اما در نهان می اندیشند
که این زمانی بس گذراست
و آن دیگران،
که از فراز سکوهای خطابه
دشنامش می‌دهند،
اما شب هنگام
با اندوه روزگاران برگذشته
 در خواب می‌شوند.
بیهوده نیست
 که قلب وارثان ستالین
امروز از طپش باز می ماند.
گذشته تکیه گاهشان بود،
زمان را دوست نمی‌دارند
به هنگامیکه
اردوگاهها، تهی
و سالنها سرشار
از مردمی است
 که به آوای شاعران گوش سپرده‌اند.
میهنم به من می‌گوید
روی آرامش نخواهم دید.
بگذار به من بگویند:
« آرام گیر » ـ
تاب و قرار نخواهم گرفت
هنگامیکه وارثان ستالین
در جهان زنده‌اند،
هم از اینروست
که فکر می‌کنم
ستالین هنوز در آرامگاه خفته است.
١٩٦٢
١.ریزان و کورسک نام دو استان در فدراسیون روسیه



Евтушенко, Евгений Александрович
Наследники Сталин
Безмолвствовал мрамор.
Безмолвно мерцало стекло.
Безмолвно стоял караул,
на ветру бронзовея.
А гроб чуть дымился.
Дыханье из гроба текло,
когда выносили его
из дверей мавзолея.
Гроб медленно плыл,
задевая краями штыки.
Он тоже безмолвным был —
тоже! —
но грозно безмолвным.
Угрюмо сжимая
набальзамированные кулаки,
в нем к щели глазами приник
человек, притворившийся мертвым.
Хотел он запомнить
всех тех, кто его выносил, —
рязанских и курских молоденьких
новобранцев,
чтоб как-нибудь после набраться для
вылазки сил,
и встать из земли,
и до них,
неразумных,
добраться.
Он что-то задумал.
Он лишь отдохнуть прикорнул.
И я обращаюсь к правительству на-шему с просьбою:
удвоить,
утроить у этой стены караул,
чтоб Сталин не встал
и со Сталиным — прошлое.
Мы сеяли честно.
Мы честно варили металл,
и честно шагали мы,
строясь в солдатские цепи.
А он нас боялся.
Он, веря в великую цель, не считал,
что средства должны быть достойны
величия цели.
Он был дальновиден.
В законах борьбы умудрен,
наследников многих
на шаре земном он оставил.
Мне чудится будто поставлен в гробу
телефон.
Кому-то опять
сообщает свои указания Сталин.
Куда еще тянется провод из гроба
того?
Нет, Сталин не умер.
Считает он смерть
поправимостью.
Мы вынесли
из мавзолея его.
Но как из наследников Сталина
Сталина вынести?
Иные наследники
розы в отставке стригут,
но втайне считают,
что временна эта отставка.
Иные
и Сталина даже ругают с трибун,
а сами ночами тоскуют
о времени старом.
Наследников Сталина,
видно, сегодня не зря
хватают инфаркты.
Им, бывшим когда-то опорами,
не нравится время,
в котором пусты лагеря,
а залы, где слушают люди стихи,
переполнены.
Велела не быть успокоенным
Родина мне.
Пусть мне говорят:
«Успокойся...» —
спокойным я быть не сумею.
Покуда наследники Сталина
живы еще на земле,
мне будет казаться,
что Сталин — еще в мавзолее.
1962

13.4.17

سروده‌ی بی نوا




اسعد رشیدی
 
تا تو زادە می‌شوی
چە دانەهائی در ژرفای خاک
آسمان گُرگرفتە و 
نهال تُردی را زیر بارانی هراسناک 
با شکوفەهای سپیدی
 
در خیال می‌رویانند .
چە شهوتی دارد انارستان
جامه بِر‌می‌کِند زِ تن
 
تا شبِ قیرگون غرقه در ستاره شود.
تا تو زاده می‌شوی
باد گِرد نمناک شبنم‌ها را 
از گونەهای گُلگون و شرمگین بامداد
ستُرده‌ است
و رودخانەهای کف‌آلوده
آبستن موجهای شوخ و شرربار
بر سنگریزەهای سربراه و مهربان
 
چه بی‌شکیب در خواب می‌شوند.
آه... سروده های بی‌نوای من
چه بی تابی‌اید
به هنگامه‌ی زاده شدن
بر دست و دلی تب‌آلود
 
که چون بید می‌لرزند.
٩ـ١٠ـ٢٠١٦