25.4.18

آئینه

اسعد رشیدی
نمی خواهم آئینه‌ها را بترسانم،
ماه چهرە‌اش را بپوشاند از من ،
بلغزد زیر ابری تاریک،
باد بگریزد از برابرم
و خیابان له‌له‌زنان
 در هیاهوی عابران یخ
در دستهای تابستانی فربه
 ذوب شود...

دلباخته‌ی آفتابم
تنها، وقتی در نگاه تو می‌درخشد
آئینه‌ی من توئی
حقیقت گُم شده در باد...
٢٣/٤/٢٠١٨



19.4.18

ستالین و وارثانش


اسعد رشیدی
هنگامی‌کە " اندیشە‌ای" آزادی را در سپهری دلخواستە و بسیار محدودی تعریف می‌کند و خود را مالک ابدی و اذلی حقیقت می‌پندارد، بی‌تردید بسوی فاجعە گام خواهد نهاد، چراکە حقیقت در انحصار هیچ کس نیست...از سوی دیگر پیامدهای چنین " انگارەای" تا زمانی بە کردار دگرگون نشدە باشد، سویە‌های هولناک و هستی‌سوزش شایان دیدن نیست.
چنین است پدیدە‌ی ستالینیزم در انگارە و کردار... رویکردی سیاسی ـ اقتصادی، اجتماعی ـ فرهنگی کە بە‌شکلی سیستماتیک بە سلاخی میلیونها انسان انجامید.
 فارغ از اینکە بە گواهی انبوهی از دادە‌ها و فاکتهای غیرقابل انکار، ستالین جباری خونریز، خوفناک و سنگدل بود؛ اما متأسفانە هنوز، در ذهن بخشی ناچیز از جامعە‌ی ما، روح ستالینیزم هنوز زندە است و بە گفتە شاعرغنائی و نامدار اوکرائینی یفتو شنکا:
ما بیرون کشیدیم 
او را از آرامگاه
اما، چگونه می‌توان روح ستالین را 
از کالبد وارثانش بیرون کشید؟
١٩/٤/٢٠١٨




ه

4.4.18

سروده‌ی بی‌نوا ٢

اسعد رشیدی
تو می‌باری و آوازت در گلو می‌شکند،
دهان من تلخ می‌شود
تلخ‌تراز
زهرخند آسمانی تُرشرو
که در یک عصر بارانی
بروی دریا خم‌شده است.

برای که مویه سرداده‌ای
برای که گونه‌ات را خنج می‌زنی
سروده‌ی بی‌نوا
مگر، در سوگ شاعری
که هم‌اینک بخاک سپُرده‌ای
یا خود، در پرسه‌ی واژه‌هایی
که با زنجیر زاده می‌شوند.

 نخواه، نخواه
که سپیدارها رخت سیاه بر تن کنند،
آرام گیر، آزاد باش
که جهان را
غرق شکوفه ساخته‌ای.
٣ـ٤ـ٢٠١٨

25.3.18

جباریت و افکار همگانی پنهان


اسعد رشیدی

در رژیمهای سیاسی(ساختارهای غیر دمکراتیک)، دو شکل از افکار همگانی وجود دارد:
نخست، اندیشە و افکار همگانی آشکار کە جنبه‌های سطحی و ظاهری جامعە ناشی از گسترە‌ی ترس و دهشت استبداد هیئت حاکمە را بازتاب می‌دهد.
 سپس، افکار همگانی پنهان که تمایلات و خواستهای واقعی جامعە را نمایندگی می‌کند؛ اما بە دلیل فشار و اختناق و نیز هراس از سرکوب سیستماتیک جباریت تظاهر بیرونی پیدا نمی‌کند. رژیم سیاسی بە دلیل شکاف گستردە و ژرفی کە با جامعە دارد و با ماهیت خودخواهانە، تمامیت‌خواهانە و مستبدانە‌اش همسوست، از ارزیابی واقعی و همە‌جانبە‌ی افکار همگانی پنهان، درماندە و ناتوان جلوە می‌کند.
 با سُست‌شدن و شکاف در پایە‌های بنیادی استبداد، افکار همگانی پنهان چهرە‌ی واقعی و روشن خود را در همه‌ی گسترە‌های سیاسی ـ اقتصادی، اجتماعی ـ فرهنگی به نمایش می‌گذارد و موجبات چالشهای فراگیر و پردامنە‌ای برای استبداد فراهم می‌آورد و از این منظر دستگاە جباریت را غافلگیر و بە شگفتی وامی‌دارد ـ هم‌ازین روست کە دربرابر برآمد واخواهی جامعە ناتوان و از قابلیت پیش‌بینی فرایند خیزش، جنبش و نیز انقلاب در کشور فرو می‌ماند.
رژیم سیاسی، افکار همگانی پنهان را غالباً با عبارت‌پردازیهایی از آنگونە، ستون پنجم دشمن، توطئە بیگانەگان، دستهای خارجی و ... ارزیابی می‌کند. در سیستمهای سیاسی(ساختار های دمکراتیک)، ما با یک شکل از افکار همگانی روبرو هستیم ـ افکار همگانی پنهان بی‌معنا است.



14.3.18

نام تو


 اسعد رشیدی
این رودخانه‌ی خروشان
هیچ‌گاه نام تو را  بر زبان نراند
در درازنای پُرآشوبش...
وقتی‌که
گُلدانه‌های برف
سُرمی‌خورد بر سینه‌ی فراخ‌اش،
این شهر پُرهیاهو
با نئون‌های سپید و درخشان‌اش
با قطارهای شتاب‌آلودی
که مگر سکوت را با خود می‌بُرد
هرگز صدای مرا نشنید
حتی به‌هنگامی‌کە
دانه‌های شادی، گاه
بر پهنای خاکستری چهره‌اش می‌بارید...

تنها، نام تو بود
که چون چشمه‌ای بی‌تاب
در دلم می‌جوشید
با پهنا و ژرفای شگفت‌انگیزش.
١٤/٣/٢٠١٨




20.2.18

باغ


اسعد رشیدی
باغ لبهایش بە ترانە‌ای
 گشودە می‌شود،
می‌رقصد زیر پرتو درخشان آفتاب و
در آرامش روز
گلهای شکوهمندش هم‌نوا می‌رویند،
باد می‌پاشد
رنگهای شادشان را
بر بوم کهربایی آسمانی
کە غرق آزادی است...
آنسوتر، اما
تیغە‌ی کُند و رنگباختە‌ی داسی
باژگونە از سینە‌ی دیواری فرو ریختە آویختە‌اند.
١٩/٢/٢٠١٨


29.1.18

ماه


اسعد رشیدی

برای دختران گُل و آفتاب ڕۆژئاوا
ماه شاهد است
وقتی می‌لغزد بر لبانت
رود آرام و جاری خنده‌ای
دانه‌ها قد‌می‌کشند،
برگها به‌رقص درمی‌آیند و
درخت کُهنسالِ همسایه‌ جوان می‌شود...
ماه گواهی می‌دهد
وقتی تو اشک می‌ریزی
چگونه شانه‌های من می‌لرزند
چگونه گۆرانی * در گلویم می‌شکند.
ماه شهادت داده است
که بی‌لبخندت
زمان از رفتن باز مانده است...
گۆرانی* = ترانه
٢٨/١/٢٠١٨

3.1.18

گُل سرخ

اسعد رشیدی
چه رنجی می‌کشد
این دریچه‌ی کوچک
که رو به باغ گُل سرُخی گشوده است،
چه بار گرانِ اندوهی دیرسال
سنگینی می‌کند
بر شانه‌های لرزان دیواری پُرشکیب
که نه آوایی، نه شور آهنگی
از تارهای سرد و خامُش خشک‌نایش
گذر نمی‌کند!
... و من
چه رنجی می‌کشم
هنگامی‌ که
این باغ گل سرخ را می‌بینم
که با بوی جاودانه‌اش
لبه‌ی تیز و برافروخته‌ی داسهایی را
سرد  می‌کند.
فکر می‌کنم...
چگونه خواهم توانست
این باغ بی‌پناه را
بر سینه بفشرم
برابر طوفانی
که هم‌اینک
با شتاب در راه است.
٢/١/٢٠١٨