۱۶.۶.۹۳

نخواە از من


اسعد رشیدی 
ستارگان گریخته‌اند 
ماه به شولای خاکستری‌اش نهان می‌شود 
و کوهستان 
  .در مهی سنگین به خواب رفته است

می‌توانم من آیا 
در آرامش بامدادی 
دانه‌ی روشنایی بکارم 
!بر زمینی تفته 
بگیرم دستهای خیس و لرزان سوسنهارا 
وگذرشان دهم 
کنار شهری 
که در باران گم شده است؟

آه از من نخواه 
...نخواه از من

کیست از پس دریچه‌ای بسته 
به آسمان می‌نگرد و 
. تارهای انزوایش را می‌بافد

ستارگان گریخته‌اند 
غرقه دراشک و آه 
و رویاهایی که به ظلمات فرو شدندو 
.بازنیامدند

نخواه از من 
تنها 
کنار ابرها به ایستم و 
. به پهنای سیمای جهان بگریم

۲۰۱۲/۵/۳

هیچ نظری موجود نیست: