۷.۳.۹۳

شهر بارانی


  اسعد رشیدی


باران
 شهر را در آغوش فشردە است
گُم می‌‌شود در مە سنگین بامدادی
و باد
اندام خمیدە‌اش را می‌لرزاند
جادە‌ها
رها زیر تلی از خاکستر و دود
با زوزە‌ی تازیانە‌ای
بیدار می‌شوند
هق‌هق بی‌پایان رودخانە‌ای را
می‌شنوم
کە سر بزیر و رام
از کنار سپیدارهای جوانی می‌گذرد
کە بر شانە‌های تُردشان سرنهادە‌اند.

بی‌تاب
ایستادە‌ام
تا پشنگ شعلە‌ای
سوی خلنگزاری در دوردست
کمانە کند
و خامُشی این ترانە‌ی رنج‌زای
بە سقف آسمان سربە‌کوباند
بە دهان خشک درە‌ای فرو شود
و باز آید...
٢٨/٠٥/٢٠١٤

هیچ نظری موجود نیست: