۲.۵.۸۶

سرزمین آزاد

به مارینا الکساندروونا

اسعدرشیدی

هماره دوستت داشته ام

وفکرمی کنم

ازالتهابِ سالیان ِتنهایی است

که حس انزوایی پنهانی

دررگهای جهانی جریان می یابد

چونان،رودخانه ای خاموش ورها

باتصویرهای ساده ای از

نارنج وارغوان

که بردیوارخاکستری ابرهاآویخته اند.

.

نگاه کن،

این سیمای اندوهگین را،

پنهان می شود

میان دستهایی

که ازوهن جنایتی هولناک

به لرزه افتاده اند.

نگاه کن

خطوط درهم چهره هارا

که درژرفنای آیینه ای تهی

گمُ می شوند؛

این ماه شرمگین رامی بینی

که فرازدریایی کبود

تاب می خورد؟

می بینی،

این واژه های خیس

فراهم آمده ازخون ِتمشکهای وحشی

لرزیده پس نرده های بلندباران

شکسته درگلوگاه کوهستانهای من.

.

هماره دوستت داشته ام

میان پاره هایی ازاندوه وشادمانی

دربسترابریشمین ِسپیده دمان

یا،درکنارسنگینی شبی قیرگون

باتکه های پریش آفتاب

که بردریاچه ی کوچک انزوای من

پرتاب می شوند.

.

آه،این سرنوشت من است

که دوستت بدارم

باسرزمینی

که قطره،قطره گریسته ام

بردانه های شنزاری گدُاخته

که دررؤیای آسمانی نمناک

آه می کشد.

.

هماره دوستت خواهم داشت

وفکر می کنم

حس خوشایندی است

دوست داشتن زنی

باچشمانی به رنگِ بلوط

قلبی ازبرگهای نارون

ولبهایی به رنگِ دانه ی شکسته ی انار

باآغوشی بابوی یاس وزنبق ِکوهی

چونان سرزمینی آزاد.

2ـ 1ـ2008

هیچ نظری موجود نیست: