۲.۵.۸۶

قطعه ای از فصل دوم رمان منتشر نشده ، لنا

میشا .
اسعدرشیدی
بیرون سایه شب برروی زیرفونهاوکاجهای سبزتیره فرودآمده بود.باددانه های ریزباران رابه پنجره های دوجداره ای که دراطراف سالن وروبه خیابان باز می شدند می کوبید. سویتا قدری مکث کرد.دست راست رازیرچانه اش ستون کرد.اندیشیدزمان چه سرعتی می تواندداشته باشدوتغییرات چقدرطوفانی وباشتاب جریان می یابد.اندیشناک به اطراف نگاه کرد،دید،مکانیک عرض سالن رابامردی کوتاه قامت که یقه کت خاکستری اش راتاگردن بالاآورده بودپیمود،به راست پیچیدوکنارماشینی که تق وتق کنان کاغذهای رنگی راازروی ریل فلزی می غلتاندایستادودرگوش مردکوتاه قامت زمزمه ای کردوهردوبرگشتندواین بارپیچیدندطرف چپ وازمیان سالن راهشان راکشیدندبسوی اطاق انتهای سالن که چراغهایش خاموش ودرشیشیه اش نیمه بازمانده بود.سویتا ازروی کپه های کاغدبه پائین جستی زد.ماشین رادورزدوبی اعتنابه لناکه دسته های سفید کاغذ راروی ریل می چید دستی برای مکانیک تکان داد.کارگران در میانه وانتهای سالن وره قه های رنگی چاپ شده راکشان کشان روی چرخ دستی بار می کردند.مکانیک کلاه ماهو تی را تاروی پیشانی اش پائین آورده بود.هیکل لاغر واستخوانیس رالباس کارسورمه ای رنگی که به سیاهی می زدپوشانده بود.گامهای تندوباشتابی برمی داشت ومردکوته قدتلاش می کردکه هیکل گردوپاهای کوتاهش راباگامهای مکانیک هماهنگ کندوهرازگاهی گره کراوات قرمزرنگی که گلویش رامی فشرد،جابجامی کرد.به آستانه دررسیده بودند.زن باصدای جیغ آلوده ای فریادکشید، ـ الکساندر پتروویچ،الکساندرپتروویچ تق وتق ماشینهاصدای زن رابلعیدند.دوباره واین بارکف دستهاراحایل دهان ولبهایش کردومردراچندبارصدازد.مکانیک برگشت ودیدکه زن ایستاد،نفسی تازه کرد،دست روی سینه هایش گذاشت .بالاتنه راروی دوزانوخم کرد،لحظه ای به همان حالت درجاخشکش زد،سپس به آرامی کمرراست کرد،نفسش بالاآمد،آهی کشیدوکنارمردقرارگرفت. ـ الکساندرپتروویچ،شمانفس آدم رامی برید،اجازه هست،کارمهمی باشماداشتم مردگره کراواتش راشل کرد ـ بیاتوسویتا،درراهم ببندوباسراشاره کرد به مکانیک که چشمانش به سرخی گرائیده بود.لب بالائیش می پریدوجعبه ی ابزارراروی زمین نهاده بود ـ بااین اوضاع واحوال این احمق اولین کسی خواهد بودکه کارش به گدایی خواهدکشید سویتاایستادتاناچالنیک(1)ازآستانه دربگذردوبادستمال مچاله ی تیره ای عرق صورت راپاک کندوخلط دهانش راباسروصدادردستمال تف کندوآنرادرجیب فروبرد.سونیادیدکه مردخسته به نظرمی رسد.گونه های گوشتالودوارغوانیش که به کبودی می گراییدند،به لرزه افتاده بودند.زیرجشمان آبی،ریزوبی حالتش دوکیسه پف کرده کوچک آویخته می نمودند.سونیافکرکردکه کارکبدساخته است .آخرین روزهای زندگی شوهرش رالحظه ای در ذهن مرورکرد؛دندانهای کلیدشده ولبهای کبودوواژه های نامفهومی راکه سعی داشت برزبان بیاوردراازنظرگذراند.عفونت ریه هاوکلیه های که دراثرمسمومیت الکل ازکارافتاده بودند،طپش آرام ضربان قلب که باافتادن دستهای کرخت وبی حالتش کناربسترخواب همزمان شده بودرابه خاطر آورد.سوزش خفیفی پلکهایش راخیس نمود.جثه کوچک وشکننده اش به عقب متمایل شد،پاهایش قدری لرزید.به آستانه درتکیه دادوسردی فلزدستهای بی حسی راکه به دنبال تکیه گاهی می گشت گزید.صدای خشدارالکساندرپتروویچ سونیاراازافکارپریشانی که لحظه ای چندجسم وذهنش رابه چنگ گرفته بودبه خودآورد. ـ حرف شفاهی به درد نمی خورد،هرچه هست روی یک ورقه کاغد بنویس وباانگشتان خپله اش روی میزضرب گرفت.تنه سنگین رابه پشتی صندلی تکیه داد،لب بالا رابادندان گزید،به بیرون نگاه کرد.باددانه های کوچک وخشک برف رادرهوابه بازی گرفته بود.خس خسی کرد،کراوات چروک شده راصاف کردکه بالاترازناف آویزان بود.شانه هایش رابالاانداخت ولب پائینی رابرگرداند.ـ هه ،تازه نوشتن هم بی فایده است وبه چشمان سونیاخیره شدکه آرام وبی پناه می نمود. سینه راصاف کرد،آهی کشید، ـ چرخ این دستگاه مدتهاست وارفته سونیابالبهای نیمه بازوونگاهی مات به دیوارتکیه داده بود ـ باچندنوشته بی بووخاصیت درموردماده سگی رذل وفاسق خارجیش چیزی که عوض نمی شود. سونیاآثاربی اعتنایی درچهره مردرامدتهاپیش خوانده بود.شباهیت ناگزیر،میان دوموجود،یکی راکه تازه بخاک سپرده بودودیگری که باچهره ی پف کرده وغمبارکشوهای میزرانومیدانه جستجومی کرد،میدید.وحشتی که بعدازبخاک سپردن شوهرش درجانش لانه کره‌ده بود،سرتاپای وجودش رالرزاند.ناجالنیک بادستهایی که ازارتعاش می لرزیددوورقه ی کوچک چاپ شده راکه مهرسیاه رنگی درزیرنوشته هاکوبیده شده بودراجلوصورت سونیاتکان داد. ـ این ورقه های آشغال رامی توان باپول سیاهی خریدوصاحب بخشی ازسهام کارخانه شد. پوزخندی زد.پیشانی راخاراند.رفت به طرف کمدقهوه ای رنگی که درگوشه ی چپ دفترکارقرارگرفته بود.پالتوخاکستری سنگینی راکه خزمصنوعی سیاه رنگی یقه های آنراتزئین کرده بودراازجارختی کندودرحالیکه دست چپ رادرآستین پالتوفروکرده بود،برگشت ودیدکه سونیاروی دوبرگه کوچک خم شده است .پرتوکم رنگی ازسقف می تابیدونیمرخ سونیاراروشن می کرد.موهای کوتاه ورنگ کرده اش که تامحاذات گردن وچانه اش امتدادیافته بود؛چهره اش راگردتروسن وسالش رااندکی کمترنشان می داد
ـ ازچهل هم گذشته است پالتوروی شانه وکتف سنگینی می کرد.مرددکمه ی پالتوراانداخت. ـ فکرنمی کنم قدرتش راداشته باشم صدای ریزوخفه ی سونیارامردنشنیده گرفت،کلاهش رابه سرگذاشت ـ اگرهم قدرتش راتووامثال توداشته باشید بابازار بورس چه خواهید کرد.گیرم که صدسهم راخریدید،فرداکه نوسان پولی پدرهمه راسوزاند،این چندسهم هم به پنج یاده سهم وپس فردابه گه تبدیل خواهدشد. سوزسردی ازلای پنجره برگهای نخل پیری که به زردی گرائیده بودرابه آرامی تکان می داد.ناچالنیک میزرادورزد،به آستانه درگاه پاگذاشت وازلای دردید،که کارگران کاغذهای چاپی راروی چرخ دستی وکنارماشین هایی که ازتق وتوق بازایستاده اند،کپه کرده اند.مکانیک کلاه ماهوتی راازسرگرفته است ،موهای عرق کرده وطلائی رنگش رااززروی پیشانی کنارزده است،خم وراست می شود،دستهای سیاه رنگش برابردیده گان لناتکان می خورد،شانه هایش بالاوپائین می پردوهرازگاهی سرش رانزدیک صورت لناوبه موازات گوشهایش که ازسرمابه رنگ ارغوانی تیره درآمده است جلومی برد،پنداری رازی بزرگ رابازمی گوید،دیده گانش رابادقت به اطراف می گرداند،قدمی نزدیک ترمی شود،لناکمی به عقب می نشیند،نوک بینی اش به بالامتمایل می شود،چین می خورد،چشمانش گردمی شودولبهایش گویی بوی مشمئزکننده ای راحس کرده باشدبی حالت، بازمی ماند. ـ این مادرجنده رانگاه کن،انگارتوماتحتش جیوه ریخته باشند،چه سرودستی می جنباند مردپالتوراکامل پوشیده است.سونیاسرش رابرگرداند،دوورقه کوچک رادرجیب فروکرد،جلوترآمد ـ سروکونش بوی الکل وسیر می دهدجراغهای سالن یکی پس ازدیگری پت پت کنان خاموش می شدند.کف سالن راکرکی سفید وچسپناک پوشانده بود.لایه ی نازک وسفیدی در هوامعلق زنان به دیواره های سالن وشیشه های مات پنجره سائیده می شد.سونیاچشم ازپنجره گرفت،سینه راجلودادوازپس ناچالنیک گام در راهروگذاشت.مکانیک جعبه افزارراجمع کرده بود،کلاه راتامحاذات ابروهایش پائین کشیده بود،تکیه داده بودبه ماشین چاپ،خیره شده بودبه لبهای لنا،که به آرامی تکان می خوردند ـ میشا(2) برای مردهاکارهمه جافراوان است،بویژه برای توکه مکانیک هستی،اما...شانه ها راقدری بالاآورد،سررامیان شانه هایش پنهان کرد.میشاکمی جابجاشد، ـ اما..چی!؟ ـ اگراین لعنتی راکنارمی گذاشتی لنااشاره کرد به شیشه نیمه پری که ازجیب گشادلباس کارمیشابیرون زده بود.میشا تنه اش راازماشین چاپ جداکرد،بطری رافروکرددرجیب گل وگشادش وبادستمال چرب وچیلی شیسه راپوشاند،به آرامی جلوآمد ـ خب که چه بشود؟ بوی سیروودکالحظه ای فضاراپرکرد.لناصورتش راباغیظ عقب کشد،چهره اش مچاله شد.میشانزدیک ترآمد.نگاه کردبه اطراف،سالن تقریباازکارگران تهی شده بود،باسراشاره کردبه جیب گشاد شلوارش ـ توبگو،توبگو،لنچکا،آخر این تنهادلخوشی من است،اینهم که ازدستم گرفته شود،خاک کدام گورستان رابه سرم به ریزم!تومی فهمی،ها...نه! ـ نه، نمی فهمم احساس مبهمی درنگاه میشا موج میزد،فکر کرد؛چقدرلنارامی توانددوست داشته باشد،چقدرمی توانددرکناراوخوشبخت باشد،آخرهرچه هست،لناکه غریبه نیست،یک زبان ،یک نژاد،یک سرزمین،آه...خدای من،این نره خرخارجی ازکجاپیداشد،چه دارداین پناهنده هیچ ندار،چه دارد او به لنچکابده هد، این...واژه های بی مفهومی به مغزفشار می آوردند،دست در جیب کرد،به انتهای سالن نگریست،چراغ دفترخاموش بود، گلوی بطری رالمس کرد،جرعه ای نوشید،چهره اش گلگون شدوچشمان آبی ودرشتش پرفروغ تربه نظرآمد،خیره شد به لبهای لنا،که بالبخندی کوتاه ازهم گشوده می شد.کلاه رابه پس سرراند؛همانجاایستاد،انگارفهمیده بود،که بوی ناخوشایندی پراکنده می کند.لحن صدایش ملایم ترشد،باریکه لبخندی ازگوشه لبهایش راه گشود.لناآخرین دسته ی کاغذهای سفیدراروی هم می چید،شال سیال رنگش رامحکم دورکمرحلقه زده بود.میشاآرام گرفته بود،گاهی می ایستادونگاه نگرانش رابه اطراف می افکندودرفرصتی کوتاه جرعه ای سرمی کشیدوباپشت دست لب ولوچه ی کبود وتیره اش راپاک می کرد،بطری راباشتاب درجیب فرومی کرد،می ایستادولبهای ترک خورده اش باجریان کوچک لبخندی ازهم گشوده می شد. ...--------------------------------------.. میشا: لحن نوازشگرانه وکوتاه شده ی میخائیل --------------------------------- ناچالنیک:درزبان روسی به معنای مدیر(رئیس)بکاربرده می شود

هیچ نظری موجود نیست: