اسعدرشیدی
بخارگرمی ازفنجان قهوه به آسمان برمی خاست ودودسیگارفضارامی انباشت. اعتقادبه «عشق دراولین نگاه»، البته، که موردپسندمن نبود.
باانگشتهای بلندواستخوانیش فنجان قهوه راازروی میزگرفت وباتأنی به لبهای کوچک وگوشتالودش نزدیک کردودرهمان حال، روی مبل جابجاشدوادامه داد:
ـ ازگذشته گفتم، اززمانی که داشتم اولین تجربه های عاشقی راازسرمی گذراندم.
تکیه دادبه مبل وفنجان قهوه راروی میزگذاشت، سیگاری روشن کردودودش راتوی صورت مخاطب هل داد. مخاطب دستهای لرزانش راروی زانوهایش گذاشته بودوباهرحرکتی که نازی می کردبه خودمیآمد؛ پاهایش راجمع می کردوصورتش رانزدیک می بردوچهاردانگ حواسش رامتمرکزمی کردبه بحثی که نازی ازچنددقیقه پیش شروع کرده بود. درک اینکه باتازه واردی ازخارچ آمده، بایدبیشترازاینهاباوقارباشد، دراواحساس دوگانه ای راسبب میشد؛ ازیک سو درکشوری (جهان سومی) باسلاحهای هسته ای که اومیهمان بودوازسوی دیگرآشنائی تصادفی بامهمانی تازه وارد از اروپاودست آخر، ظاهرشدن به مانندفردی تحصیل کرده، او را در مخمصه ای عجیب گرفتارکرده بود. هوشیاری ودقت در به پایان رساندن بحثی طولانی ازآنچه که دردایره تخصص اونبود، شرایط تازه ای راایجاب میکرد. چندین باراین جملات رادرذهنش مرورکرد، چشمانش راگردکردوباانگشت عینک بزرگش راروی بینیاش جابجاکردوبی آنکه (نازی) راازوقوع حادثه ای که در ذهنش میگذشت آگاه کند، دنباله جمله راباعبارت (زیراکه، تحمل وخوداری ازنکات برجستهی است برای کنترل برخوردهای کاملأ تصادفی ) تکمیل کردوچشمانش رادوخت به نازی که ازوسوسه ای که درمخاطب ایجادکرده بودبه خوبی آگاه بود. نازی این بار بالحنی اغواگرانه، بحث رابه آنجاکشاندکه بعدازدردسراولی وآزادشدن ازدست عاشقی دست وپاچلفتی به صرافت افتاده بودکه نمونه عشقهای اروپائی راتجربه کندوادامه داد:
ـ من ازاوایل جوانی باعشق وریسه رفتنهای دخترانه اصلأ وبطورقطع بیگانه بودم. ازشماچه پنهان، شوهرخواهرمن که سن وسالی هم ازاوگذشته بودومردمتمول وشیک پوش وجذابی هم بود، به من لقب «نون زیرکباب» داده بود. تازه اون وقتهامن 15،16 سال بیشترم نبود. هرازگاهی باشوخی دستی به اندام من می کشیدومی گفت:(نازی جون، زیرکباب جون) وباهر (جونی) که اززیردندانهای سفیدش بیرون میآمد، انگارمرابه داخل رختخوابش دعوت میکرد.
مخاطب پاهایش راجمع کرد، فنجان قهوه را در دست فشردودودسیگاررادرهوا ول کرد. نازی لبخندی طولانی زدورانهای بلندوکشیده اش رارویهم انداخت وتکیه دادبه مبل، وارفت ویکدسته ازموهای پرپشت ورنگ کرده بلوطیاش را باچرخش سر، روی شانههایش انداخت وآهی کشیدوگفت:
ـ خلاصه هرچه بودگذشت... معشوق قبلی ی من، با شعرهای توللی وحافظش دیگرهیچوقت پیدایش نشد. آخردماغش سوخته بود.
مخاطب روی مبل جابجاشدوگره کراواتش رابادست پاچگی شل کرد، فنجان قهوه را روی میزگذاشت وصورتش راجلوآورد و بریده بریده گفت:
ـ یعنی، یعنی این که...شوهرخواهرشما...؟
نازی قاه قاه خندیدوچشمکی به مخاطب زد، لبهایش راغنچه کردوگفت
ـ آره جونم.
مخاطب صورتش راعقب کشید، پک محکمی به سیگار زد، داشت موقعیت لحظه را ازدست میداد. نازی توانسته بود دریک آن کنترل بحث رابه دست گرفته ومسیرصحبت رابه سویی هدایت کندکه دلش میخواست. در همین حال گارسون باتعظیمی کوتاه یک بسته شکلات روی میزکذاشت، میزرادورزدوکنارشانه نازی قرارگرفت وبا استادی ودرحالی که دست چپش راپشت کمرش تکیه داده بود، بادست راست پیک نازی را پرکرد ودریک آن چرخی زدوپیک مخاطب راهم لبالب ازکنیاک پرکرد. نازی زیرچشمی نگاهی به گارسون انداخت، جوان قدبلندباچشمان آبی، لبخندی زدو از میز دورشد. مخاطب این بارآنی پاشدوگفت:
ـ اجازه می فرمائید؟ وپاکت شکلات رابادقت پاره کرد وتکه بزرگی را روی بشقاب نازی گذاشت وادامه داد:
ـ شکلاتهای آلمانی بی حدشیرین هستند، دل آدمو می زنن.
نازی بابی تفاوتی نگاه سردوکوتاهی به مخاطب انداخت وپیک کنیاک رابه لبش نزدیک کرد. جرعه ای نوشید و باوسواس تکه کوچکی ازشکلات راکندوچشمان ریزوپف کردهاش رادوخت به نقشه کامپیوتری بزرگی که روبرویش آویزان شده بود. آهی کشید وگفت:
ـ چقدروحشتناک زمان میگذرد. حالادرست ساعت یازده شب به وقت پاریس است. تصورش رابکنید، تاساعت یک یاشاید هم بیشتربایددر این سالن مسخره روسی چرت زد. آدم کلافه میشه؛ نه باری، نه کلوپی، این هم شدزندگی!؟
مخاطب ابروهایش رادرهم کشیدوگفت:
ـ البته درشهرتازه گیها جاهایی را آمریکائیها وهلندیها بازکردهاند. که نازی مجال ندادوگفت:
ـ ای آغا، کوتاشهر؟ مگه میشه ازفرودگاه بیرون رفت؟ بااین سرمای بیست درجه زیرصفر... ودکمه پالتو را انداخت وخم شد وجرعه دیگری ازکنیاک رانوشید. مخاطب چشمانش برقی زد، بلاخره توانسته بودمسیربحث رابه جائی بکشاند که نازی باآن بیگانه بود. چندین سال زندگی کردن درمسکو، به زیروبم راههای شهرآشناشدن وکلی اطلاعات گرانبها ازوضعیت اجتماعی کشور فراهم کردن میتوانست امتیاز بزرگ و مثبتی برای مخاطب باشد، این بودکه فورأرشته سخن را ازنازی قاپیدوگفت:
ـ بااینکه ازتحولات بعدازبرژنف وگارباچف واین آخری مدتی نگذشته است، امادراین فاصله خیلی چیزهابه طوروحشتناکی تغییرکرده اند. مثلأ درموردهمین شکلات آلمانی وکلوپهای شبانه ای که شمااشاره کردید، روزی نیست که رادیو وتلویزیون وروزنامه ها، مخصوصأ برای این نوع کالاهای غربی تبلیغ نکنند. همه اینهادرسایه قراردادهای پایاپای صورت میگیرند.
نازی باتعجب چشمش رابه مخاطب دوخت وگفت: یعنی می فرمائید که بارهای شبانه هم درچهارچوب قراردادهای پایاپای قراردارند؟ ولبخنداغواگرانه ای زد، که مخاطب دست وپایش راگم کردوبالکنت اضافه کرد:
ـ منظوربنده این بود که محصولات شوروی سابق ازقبیل چوب، آهن آلات، نفت وبسیاری دیگرازمحصولات راتاجرهای روس به خارج صادر می کنند و درعوص بعصی ازکالاهای نایاب درکشور را که یک قلم آن همین شکلات وبیسکویت وهمینطوربرپاکردن کلوبهای شبانه باشد، واردکشورمی کنند. ازهمه اینهاگذشته، پول خوبی غربیهاوآمریکائیها به هنرمندان، یعنی به رقاصه های روس درکشورهای خودشان پرداخت میکنند. ملاحظه می فرمائید؟ ودرهمان حال، روزنامه ای ازجیب پالتویش بیرون آورد و باانگشتهای عرق کردهاش، دوسه بار روزنامه رااینوروآنورگرداند و بعد انگارکه کشف بزرگی کرده باشد، باوجد وتقریبأ داد کشید:
ـ دقت بفرمائید، پیداکردم، و روزنامه راجلوصورت نازی گرفت. نازی با اکراه صورتش راعقب کشیدوگفت:
ـ آقااین که زبان روسیه من که نمیفهمم.
مخاطب بدون اینکه خودش راببازد، درجاانگشت اشاره را روی یکی ازآگهی هاگذاشت که به زبان انگلیسی وروسی، دختران زیبای روس رابه خوشبخت شدن درغرب فرامی خواند و ادامه داد:
ـ ملتفت شدیدخانم که چه تغییرات محسوسی در این کشورروی میدهد!؟
نازی که تقریبأجاخورده بود، صورتش راجلوکشیدوروزنامه را ازدست مخاطب قاپیدوگفت:
ـ جالبه، جالبه، بفرمائید پول خوبی هم میدن، ها!؟
مخاطب باخنده گفت:
ـ البته، البته، کجاشو دیدید! و دوباره شروع کرد به ورق زدن روزنامه هاوگفت:
ـ بفرمائید، اینجا، آگهی برای مردان تنها! وچشمهایش رادوخت به لبهای گوشتالودنازی، که حالاکمی میلرزید. نازی خودش راجمع وجور کردوگفت:
ـ شماکه ماشاالله بااین همه دخترترگل وورگل روس تنهانیستید؟ ودگمه پالتو پوستش راباز کرد، خنده کوتاهی لبانش راگشود. مخاطب صورتش داغ شده بود، دستهای عرق کردهاش رابه آرامی روی دست نازی گذاشت وگفت:
ـ امادخترای ایرونی یه چیز دیگه اند. وقاه قاه خندیدوعینک بزرگش راروی دماغ عرق کردهاش راجابجاکرد. بلندگوی سالن به زبانهای انگلیسی وروسی، ازتأخیرپروازتهران پوزش خواست. نازی آه بلندی کشید وسیگارش رانصفه خاموش کردوازجابرخاست وگفت:
ـ راستی بفرمائید فاصله اینجا تا شهر خیلی دوره؟
مخاطب باعجله دکمه های پالتوی رنگ ورورفته اش را انداخت وگفت:
ـ البته با تاکسی تاخانه بنده، چندان راهی نیست!
نازی حرف مخاطب را نشنیده گرفت و گفت:
شایدهتل موتلی این دوروبرا پیدابشه. مخاطب که تیرش به هدف خورده بود، شانههایش را بالا انداخت وگفت:
ـ نه فکر نمیکنم.
نازی باتعجب به چشمان خواب آلوده مخاطب نگاه کردوپرسید:
یعنی شما می فرمائید هیچ تسهیلاتی اینا برای مسافرین خارجی قائل نشده اند؟
البته درچندکیلومتری فرودگاه هتلی هست اماجای اطمینان نیست. نازی همینطوری که ایستاده بودزیرلبی چیزی گفت ودوباره روی صندلی واین بارنزدیک مخاطب قرارگرفت وگفت:
ـ خب چه میشه کرد؟ مثل اینکه باید انتظارکشید، چاره ای نیست. مخاطب باعجله گفت:چراخانم خونه بنده! که نازی حرف مخاطب را برید و سرش را برگرداند و گفت:
ـ راستی شما نگفتید چندسال درشوروی درس خوندید. منتظرکسی هستید اینجا؟
مخاطب انگار که پرسش تازه ای راشنیده باشد، باعجله گفت:
ـ هفت، هشت سالی هست دیگه وبعد خواست حرفی بزندکه نازی ناگهان بلندشدوگفت:
ـ میشه دوباره به روزنامه شمانگاه کنم؟
مخاطب باسرعت روزنامه راازجیب درآورد و روی میزپخش کرد. نازی بادقت آگهی مربوط به تبلیغ رقاصه هارا ازروزنامه کندودرجادرکیفش جاداد و دوباره روزنامه راورق زد و روکردبه مخاطب وگفت:
ـ خواهش میکنم لطف کنیدقسمت آگهی مربوط به مردهای تنها را پیدا کنید.
مخاطب بادستپاچگی گفت:
ـ چرا، چراخانم اما...که نازی مجال ندادودستش را روی دست مخاطب گذاشت وگفت:
ـ خواهش میکنم، آدرس این خانمهارا واضح و به انگلیسی روی این دفترچه کوچک یادداشت کنید. وباتأنی ازکیفش دفترچه کوچک قرمزرنگی رابیرون آورد و به دست مخاطب داد، مخاطب باعجله وتشویش به ورق زدن دفترچه کوچک پرداخت. دفترچه پربود از نشانیهائی که به زبان انگلیسی وفرانسه نوشته شده بود. ناگهان چشمان مخاطب گردشد. عینک بزرگ روی دماغش پائین لغزید، گره کراوات راقدری شل کرد، صورتش درهم و مچاله شد وپلک پائینیش بالاوپائین پرید. بسیاری ازنشانیهامربوط می شدبه خیابانهای مسکو و درکنارآنهاشهرهای پراگ و ورشو به چسم میخورد. انگشتهای مخاطب به شکل عجیبی میلرزید. صورتش عرق کرده بود، با انگشت عینک بزرگش را جابجاکرد و به چشمان قهوه ای وپلکهای کلفت نازی خیره شد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر