اسعدرشیدی
آفتاب
برشانه های لرزانت فرومی نشیند
وگیسوان سیاهت را باد
درازدحام خاموش سوگواران آشفته می کند
.
: چه منظر مشوشی است
افق بادانه های نقره ای فام
ازکرانه های بیرنگ فاصله می گیرد
ودرامتدادبامدادی
بابوی نارنج وارغوان
.درژرفای جانت برای ابدپنهان می شود
.
تومرده ای
کنارسپیدارهای لرزان
دربستری ازبنفشه ویاسهای بی قرار
آهنگ رویش دانه ای رامی شنوی
وسرزمینت رابه یادخواهی آورد
،که هیچگاه ازآن تونبود
باآسمانی خاکستری
.که برجنازه ات فروافتاده است
.
تومرده ای
بانیزه های زهرآگینی دررگانت
باپرده های تاریکی
که زیبائیت رامی پوشانند
باشیارمهربان آفتابهای کوچکی
. که برسیماولبانت بجامانده اند
.
تومرده ای
کنارسپیدارهای لرزان
.دربستری ازبنفشه ویاسهای بی قرار
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر