۱۷.۵.۹۵

بدون آزادی و بدون اختیار.


 اسعد رشیدی


اواخر اسفند ماە ١٣٥٧ است کە با سری تراشیدە و کتاب شعری در بغل و چشمانی کە حس می‌کردم از هیجان می‌درخشند بە کانون همیشگی‌امان در خیابان ... سنندج وارد می‌شوم و پیشخوانی کە بوی تنباکو و الکل می‌دهد را دور می‌زنم و پالتو خاکستری رنگی کە با دقت روی پشتی صندلی چوبی زهوار درفتە‌ای تا شدە‌است را بە آرامی کنار می‌زنم و با دستهای لرزانم بە روزنامە‌ای کە سیمای جذاب و موهای جوگندمی‌اش را پنهان کردە‌است تلنگر کوچکی می‌زنم تا غیاب نە چندان طولانی‌ام را با حضور ناگهانی‌ام بە او یادآوری کردە باشم کە غرقە در افکار دور و درازیست... روزنامە را از برابر صورت عرق‌کردە‌اش کنار می‌زند، طرح لبخندی را کنار لبهایش می‌بینم کە بە آخرین رمقهای رود کوچکی می‌ماند کە امید ریختن بە دریا را از کف دادە است:
ـ ... نوکر بی اختیار
ـ اما اختیار تو دست کیست؟
روزنامە را مچالە کرد و تەماندە‌ی چایی سردشدە را در حلقش ریخت و سیگاری گیراند و در میان دود غلیظی کە از میان لبهای سفیدش بیرون می شد گفت:
ـ همین حالا پیش پای تو ... اینجا بود و مثل تو و از تو هم بدتر و با همین حرارت این شعار را تکرار می‌کرد.
پشتش را بە صندلی تکیە داد و انگار کە با خودش حرف می‌زند گفت:
ئەسعەد گیان* باور کن عقوبت این غریو خفە در خاکستر را باید سالهای طولانی تاب آورد، بدون آزادی و بدون اختیار.
*ئەسعەد گیان : اسعد جان


هیچ نظری موجود نیست: