۷.۱۲.۹۴

شهر سپید


اسعد رشیدی

                                                  
دانه‌های اندوهم را شمارە می‌کنم
دانه‌های ریز و درشتی
کە بر سینه‌ی خاطرات پریشانم آویخته‌اند
هنگامیکە سگی تنها
در کنار کوت بلند برفها می‌لاید
و مردی
با هر تکان تن سنگین تراموایی
تلو تلو می‌خورد و
بطری نیمە جانی
در دستهایش می‌لرزد
بە تنها مسافری می‌نگرد
کە از پهلوی شکافته‌ی خیابانی
بالا می‌خزد.

خیرە می‌شود
بە آسمانی خاکستری
از ورای پنجره‌ای به مە و یخ‌اندوده
و بە سرنوشت شهری سپید می‌اندیشد
کە در ملافه‌ نمناکی بخواب رفته است.
٢٧\٠١\٢٠١٦


هیچ نظری موجود نیست: