۴.۹.۹۴

دانە‌ی کشمش

اسعد رشیدی
چشمانم را کە بازکردم آفتاب بالاآمدە بود، طشت مسی رنگی بود کە بە طاق آسمان چسبیدە بود و شعلە‌های سرخ فامش هنوا سوزندە و داغ می‌نمود و بە اطراف پاشیدە می‌شد؛ نیزە‌هایی بودند کە گاە در تن فرو می‌شدند، اما نە دردی، نە سوزشی را بر‌نمی‌انگیخت. دوست داشتم دلاقە‌ی کوچکی کە رو بروی رودخانە‌ی سربراهی کە از کنار روستا بە طنازی می‌گذشت را می‌گشودم و


نسیم نمناک و سردی کە از آنسوی کوهستان و بر فراز دشت با وقاری کە تازە پلکهای خواب‌آلودە‌اش را گشودە بود، در ریە‌هایم فرو می‌دادم. دستهایم را در دوسوی پهلو می‌گشودم، نفسم را حبس می‌کردم و بعد آنی و با همە توان و در آرامشی کامل، همە‌ی آنچە کە فضا را انباشتە بود بی‌رحمانە می ‌نوشیدم. عادت خوشایندی بود شاید! نمی دانم ...از کسی نپرسیدە بودم، من بودم و کوهستان پت و پهنی کە پشت سرم تمام قد ایستادە بود. بر پیکر کمی خمیدە‌اش بلوطهای کوتاە قد رُستە بودند و فکر می‌کردم کە آیا این بلوطها هستند کە کوە را سرشار از زیبایی و طراوت کردەاند و یا این کوهستان سربلند و مهربان است کە درختان بلوط را در آغوش خود پروردە و بە آنها هستی بخشیدە است؟
همیشە فکر می‌کردم، فکر می‌کردم! خدای من، آیا این اندیشە را کس دیگری در ذهن پروردە بود یا جرئت بر زبان آوردنش را بخود دادە بود؟  یا اینکە این مفهوم را کە من همیشە" تلخ‌اش" پنداشتە بودم از خاطر بردە بود، بە فراموشی  سپردە بود و هیچگاە بسویش بازنگشتە بود؛ اما این همە‌ی آن چیزی نبود کە ذ‌هن را در خود می‌تنید... چقدر باید "رئال" نگاە کنم بە آنچە کە در پیرامونم می‌گذشت و این تسمە‌ی نازک و سُست و بی‌جان کە دو دنیا را بهم گرە می‌زد چقدر می‌توانست کِش بیاید و تا کجا؟ تا آنجایی کە بی‌ارادە مرا بە شهر دودآلودە‌ی پُر هیاهویی می‌کشاند کە در یک گوشە‌اش خانە‌ای فکسنی و کلنگی جا گرفتە بود و هر روز بە روزنامە‌های بیاتی نگاە می‌کردم کە رویداهای پُرحادثە و جنجالی را بر دیوار زرد و رنگ و رو رفتە‌اش بالا می‌آورد.
پرتاپ شدە بودم از فراز آن‌همە رویا، زیبایی و جادو، دلم می‌گرفت تا‌جایی کە گذر آرام و با وقار رودخانە را بخاطر نمی‌آوردم کە از کنار کلبە‌ی کوچکی کە بە آن پناە بردە بودم می‌گذشت. بوی گلهای انار، بوتە‌ی توتهای سیاە و قرمز کە زیر شعلە‌های آفتاب گُرگرفتە بودند، گلهای وحشی کە نامشان را نمی‌دانستم، اما زبانشان ، آە... چە خوب می‌فهمیدم، لنجندشان را و اندوه‌هایشان را گویی بر لبان و گلوی من روئیدە بود...
همیشە، ناگاهان در آستانە‌ی درگاە پدیدار می‌شد، چادر سیاە رنگش را از سر می‌گشود و خرمن موهای شرابیش روی شانە‌های لاغر و نیمە برهنە‌اش می‌لغزید. بی‌تابی پستانهای سفت و برجستە‌اش کە در پیراهن نازک بنفش رنگی پنهان شدە بود را می‌دیدم ـ دم نمی‌زدم. و این لبخند سرزنش‌بارش همیشە روی لبهای سرخش روئیدە بود:
ـ عزیز دل من، خونە‌ای؟
همیشە خواستە بودم بی‌آنکە حرفی زدە باشد در آغوشش بگیرم و حتی اجازە ندهم کە نە چادر و نە آن بلوز مشکیی کە دوتا از دکمەهایش را ( شاید هم دانستە) بازکردە بود را با انگشتهای عرق کردە و لرزانم می‌گشودم و لبهای آتشینش را کە هیچگاە لمس نکردە بودم، اما حدس می‌زدم کە چە قدر باید  سوزناک باشد را می‌بوسیدم.
ـ عزیز دل من...                       
کە خیالات واهیم را از هم گسست و می‌رفت پردە‌ی چرکین آویختە بر پنچرە‌ی خاک‌گرفتە و رنگ و رو باختە را کنار ‌زند تا آفتاب بی‌رمق پائیزی کمی بە درون اتاقک کوچک و نمورم بتابد. روبرویم می‌ایستاد، خندە‌کنان کاغذها و کتابهایی را کە بی‌نظم و ترتیب خاصی روی زمین پهن شدە بودند را بر می‌داشت و همچنان کە گیسوان پُرپشت و اغواگرانە‌اش روی گردن و شانە‌ی نیمە برهنە‌اش تاب می‌خورد آنها را کنار تشک و متکای کە بە دیوار زرد رنگ روبروی پنجرە تکیە دادە بودند می‌چید. زیر لب نالە‌ای کرد :
ـ این خروپرتهای کە دور خودت جمع‌کردی بە تارهای  عنکبوت پیری شبیە‌اند کە دورادور این اتاق را در خود تنیدە‌اند، و از اینم بدتر خودتم را درش گیر انداختن.
روی لبە تخت نشست و ساقهای بلند و سفید خوشتراشش را رویهم انداخت نگاهش را از صورتم دزدید.
ـ می‌دونی بە چە کسی شبیە هستی؟
ـ نە، شاید بخودم
ـ خیلی خوب همین‌جا روبروم بشین تا بهت بگم
سرم درد می‌کرد، دلم انگار سینە‌ام را می‌شکافت کە باید مثل تکە گوشت سوختە‌ای باشد کە روی دامن گلدار سُرمە‌ایش بیفتد و روی زمین بغلتد.
ـ اوقاتت تلخ نمیشە اگر...
ـ نە، اصلا
چشمهای درشت و قهوە‌ای‌اش کە رنگ بلوطهای کوهستانهای من را داشت می‌درخشید
ـ یعنی چە! خب جونمو بە لب آوردی
ـ یە گونی پشکل را تصور کن
دستهایش را در دوسوی سینە‌اش گشود و پستانهای برجستە و برنزە‌اش از میان بلوز مشکی‌اش کمی لرزید.
ـ خب کە چی؟
ـ حالا بندهای این گونی پشکل را با همون چاقوی زنگ‌زدە‌ی کە گوشە‌ی اتاقت افتادە، پارە کن، و بگرد بلکە یە دونە کشمش تو اینهمە پشکل پیدا کنی؛ پیدا کردی پیش من جایزە داری.
واژە‌ی جایزە را کمی کشدار و در حالیکە انگشت کوچکش را روی لب پائینیش می‌کشید بە آهستگی بزبان آورد.
ـ یعنی چی؟ کشمش تو این گونی بو گندو چە می‌کند؟
ـ  همین کە گفتم...تو این گونی را می‌ریزی روی کف همین زمین و می‌گردی ... می‌گردی ... آە چقدر عرق می‌ریزی، پیدا نمی‌کنی این کشمش لعتنی را!
کم کم عصبانی می‌شدم، فکر کردم چە توهین بزرگی را باید تحمل کنم، آیا لیاقت این همە بی‌مهری را می توانستم داشتە باشم، بە چە حقی؟ گونی پشکل و این اطاق لعنت‌خوردە. من و این تجسم زیبایی کە جانم بە او وابستە است. آیا این ترس نیست کە بجای خون در رگهایم جریان دارد، خاک برسرم، خوک ترسویی بیش نیستم.
ـ چی
صدایش می‌لرزید.
ـ کی خوکە!
دستهای عرق‌کردە‌ام را در جیب شلوارم فرو کردم، سر سنگین بد قوارە‌ام کە موهای زبر و آشفتە‌‌‌ای بر آن روئیدە بود روی گردن دراز و لاغرم می‌لرزید.
ـ منظورم خودم بود
ـ باشە، بزار بقیە‌ی داستان را برات تعریف کنم
بعد از اینکە گونی پشکل را روی زمین پهن کردی و اینقدر گشتی تا نفست بند آمد، یهو با صدای بلندی کە از همە‌ی منفذهای بستە و باز هیکلت در میاد، داد می زنی، آها ...آها خلایق پیداش کردم  و از خوشحالی جفت پاهاتو رو زمین می‌کوبی در حالیکە چشمهای کوچک و بی‌رمقت می‌درخشند بالا و پائین می‌پری.
دستهایش را دور پستانهایش حلقە زد و رفت طرف پنچرە، پردە را کشید دستگیرە را چرخاند، هوای تازە فضا را پر کرد. برگشت طرف من و در چشمهایم خیرە شد.
ـ دلت می‌خواد چیزی را کە پیدا کردە‌ای بە همە نشان بدی، و در همان‌حال کشمش پیدا شدە را میان دو انگشت شصت و اشارە‌ات می‌گذاری و قدری زور می‌زنی؛ اما هنوز مطمئن نیستی کە خودش است، همان کشمشی کە ماموریت یافتنش را بە گردن گرفتە بودی و برای اینکە بە دلشورە‌ات پایان بدی و البتە از دست من جایزە بگیری، کشمش پیدا شدە‌ات را بە دهانت نزدیک می‌کنی و میان دندانهای کرم‌خوردە‌ات می‌گذاری و قدری آنرا فشار می‌دهی.
همینطوری بە نگاە سرد و بی‌روحش زلزدە بودم، برای دمی از گفتن بازماند و سرش را پائین انداخت. حس‌کردم کە قامت بلندش مثل ساختمان سر بە فلک‌کشیدە‌ای بە آرامی فرو می‌ریزد و سیمان و آهن و آجرهای شکستە‌اش همراە گرد و غبار روی زمین پخش و پلا می‌شود. سرش را بالا گرفت و چشمهای بلوطیش کە لحظاتی قبل می‌درخشیدند میان پردە‌ای از اشک پنهان شد.
ـ می‌فهمی، می‌فهمی
این طنین صدای او نبود، کس دیگری بود کە روبرویم ایستادە بود، او را نمی‌شناختم، هیچگاە ندیدە بودمش...
ـ  درست حدس زدی! این دانە‌ی کشمش هم چیزی جز یکی از هزاران پشکلی نبود کە در این گونی لعنتی پیدا کردی و حالا زیر دندانهای کرم‌خوردە‌ت لە می‌شوذ.
٣/١١/٢٠١٥

هیچ نظری موجود نیست: