۱۰.۶.۹۴

زیستن

اسعد رشیدی
شادیها را بر لبهای تو می کارم
غمها را از گونه‌هایت زدوده‌ام
زیبائیت بی‌کرانه‌ است
چونان اندوه‌های من...

به کفی آب تشنه‌اند
جنگل و دریایی
که چون صلیبی همه عمر بر دوش کشیده‌ام.

بخواهم یا نە
در من زیسته‌ای
به ژرفای شب فرو شده‌ام
و ماه رخساره‌ی شرم آگین‌اش را
از من دریغ داشته است
چراکە
ترا برای ابد
در جانم بخاک سپرده‌ام.

هیچ نظری موجود نیست: