میبینمت
در ژرفای دلی
اندوهزا
ترانەهای
ارغوانی دشت
رهیدە از هراس
داس
دزدانە بر لبانت
میرویند
رودخانەای کە دررگانت
جاریست
در سویەی
شادیهای کوچکی
آرام میگیرد
و باد شعلەهای
فروزانی را
از کورە راههای
خفە در خاکستر
از جنگلی تاریک
گذر میدهد.
میبینمت
کنار ریلهای خیس
قطاری
کە در مە گُم
شدە است
شهر، دلِ بارانزدەی اندهگینی
است
کە در مُشت باد فشردە
میشود.
میبینمت
ایستادە بر درگاهی
لرزان
گریزان از زمزمەهای
نیمەجان
بیاعتنا بە چهرەهای
پوشیدە در غبار
بە رنگهای مردەای
کە در غروبی
خاکستری فرو شدەاند.
میبینمت
بر طناب نمناک
افق
در امتداد
دریایی با لبهای کفآلودە
کە پولکهایش در
ماه میدرخشد.
چە کسی ترا میآلاید
چگونە ترا
آلائیدند؟
زیر آلاچیقهای
شبی قیرگون
کە از سنگینی
دردی پنهان
از بیتابی
هراسی دیرپای
بر پاهای لرزانش
آوار میشود.
تنها اشارتی
کافی است آیا ؟
تا تارهای خاموش
و خفتە گلوگاهت
بە ناگاە
در آواز شیفتەی
باغی
گُر بگیرد
و جهانی را
بسوزاند،
و یا ترا این
باغ باژگونە
آنچنان بر سینە
بفشرد
کە فروزش این آههای
تبدار
بە سرمایی
جاودانە فروکاهد
و برای ابد آرام
گیرد...
میبینمت
بر بام بلند
آسمان
لغزیدە از شانەهایت
شولای خاکستری
ابر
کنار نیزەهای
سوزان و مهربان آفتاب
کە بە موجهای
دریایی کبود
لبجند میزند.
٢٧/٤/٢٠١٥

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر