اسعد رشیدی
منکورت (Mon Kourt ) واژەی مغولی است و دلالت دارد براز کف دادن حافظەی تاریخی، فراموشی مطلق از سرگذشت و سرنوشت فرد ـ گروە اجتماعی شناختە شدەی
کە از راە دستکاری در شعور و ذهن انسان و با ابزارهای سرکوب و خشونت کە در سدەهای
دور و در میان قبایل مغول صورت می گرفت. منکورت فاقد هرگونە آگاهی تاریخی ـ
اجتماعی دور و نزدیک از خانوادە ، دوستان، آشنایان، ملت و کشور خود بود و از این
راە بە هرگونە فرمانی کە از سوی فرمانروایان تازە ،( تسخیر کنندەگان روح و جسم)
او صادر می شد، بیچون و چرا گردن میگذارد و بە بردەای کاملاً مطیع و گوش بفرمان
تبدیل می شد تا آنجا کە در کشتن مادر خود نیز لحظەای درنگ جائز نمیشمرد.
مفهوم منکورتیزم در دوران همروزگار
بە کس و یا کسانی منتسب دانستە میشود کە بە راههای و شیوەهای « مسالمت آمیز» ازآنگونە دستکاری در شعورManipulation) )بەمنکورتهای همروزگار تغییر چهرە میدهند.
چنگیز آیتیاتیف رومان نویس سرشناس
و برندەی جایزەی ادبی نوبل در رمان شگفت انگیز ( روزی بە درازای یک قرن)،
اینگونە، منکورتها را توصیف میکند:
«یوآن
یوآن این قوم بی رحم بە راز وحشت آوری دست یافتە بودند. حافظەی انسان را از کار می
انداختند و عقل و تمیز را ا زاو می ربودند. آیتیماتف می نویسد :« برای این کار دست
و پای چند اسیر را محکم می بستند و در کنار هم می نشاندند. استاد سلمانی سر اسیران
را از تە چنان می تراشید کە موها ریشە کن شود. در همان حال چند سلاخ ماهر و چیرە
دست، شترهای بالغی را می کشتند و تکەتکە
می کردند و پوست ضخیم و آویختەی گردن ار را از روی گوشت بر می داشتند و تکەها را
با نخ بە هم چنان می دوختند کە قالب هایی از پوست بە اندازەی سر هر یک از اسیران
درست می شد. و این قالبهای پوستی را روی سر تراشیدەی یک یک اسیران می بستند.
قالبها چنان جزم و چفت، سر اسیران را در میان میگرفت کە پنداری دست یا پای شکستەای
را گچ گرفتە باشند. و کاملاً شبیە کلاه های کائوچوئی بود کە شناگران امروزی بە سر
می گذارند. سلاخ های ماهر از گردن هر شتر پنج تا شش قالب تهیە می کردند و هر بار
پنج شش اسیر قربانی این شکنجەی هول انگیز بودند. معمولاً اکثر این قربانیان پس از
یکی دو روز میمردند. اما اگر کسی در آن میان تاب می آورد و زندە می ماند بە
منکورت بدل می شد».
آیتیماتف در ادامە می نویسد:«
پوست شتر کە روی سر اسیران قالب گیری شدە بود، رفتە رفتە بخشکی می گرائید و کوچک
تر و تنک تر می شد و سر را در میان منگنە می گذاشت و جمجمە را در میان می فشرد و
هر لحظە بیشتر می شد. نور آفتاب پوست را از آب تهی می کرد. قالبی کە ابتدا بی آزار
بە نظر می آمد، بصورت کاسەی آهنیی در می آمد. بعد از دو روز موهای از تە تراشیدە
، شروع بە روئیدن می کرد. موهای زمخت و زبر اسیران کە از نژادهای آسیائی بودند
کمتر امکان داشت در قالب فرورود. و غالباً خمیدە می شد و دوبارە در پوست سر اسیر
فرو می رفت و بدینگونە مرد بینوا عقل خود را از دست می داد.
منکورت از خود بی خبر بود. نمی
دانست از کدام قبیلە و از چە تباری است. نام خود و پدر و مادرش را نمی دانست.
دوران کودکیاش را بیاد نمی آورد. چیزی از گذشتە نمی دانست و از بلائی کە بر سرش
آمدە آوردە بودند خبر نداشت. نمیدانست کە از «من»خود دور ماندە است».
بە گفتەی آیتیماتف :« چنین بردەای
برای صاحب خود امتیازت بیشماری داشت. انسانی بود مطیع و بی آزار. هرگز زبان بە
اعتراض نمی گشود. هرگز بە فکر فرار نمی افتاد... برای بردەداران خطری بالاتر از
عصیان بردگان وجود ندارد. روح هر بردە از اندیشەی عصیان لبریز است. حال آنکە
منکورت موجودی استثنائی بود. در او ارادە و خیال شورش و نافرمانی یافت نمی شد».
روزی بە درازای یک قرن
چنگیز آیتیماتف، ترجمە محمد مجلسی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر