بامدادان
با نسیم
به سخن درآمدم
هنگام که
انگشتان خیس اش
بر تارهای شکستهی باران می لغزید و
با نسیم
به سخن درآمدم
هنگام که
انگشتان خیس اش
بر تارهای شکستهی باران می لغزید و
نُت های سربراه و شاد
از ذهن خواب آلوده ی جنگل می گذشت.
در ماهتاب
با دریا
به سخن درآمدم
برابر دریچه ی بسته ای نشسته بود
لب دوخته ،
زانوان لرزان به سینه می فشرد
به ساحل می نگریست
که لم داده بود
بر دامنه ی ارغوانی کوه
موجهای آشفته را
سوی جانبی ناپیدا می راند.
به نیمه شبان
به نجوا
با دریا سخن گفتم
هنگام که
در شکیب طوفانی آشنا
بی تاب می نمود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر