۱۷.۱۱.۸۷

دریا

اسعد رشیدی

به‌رؤیاماننده‌بود

موجهای سنگین ودرشتی

که تن به ساحل بی کرانه ای می سودند،

چون انعکاس خورشید

برذره های شکسته‌ی آیینه ای درمه.

.

ـ دریا را

نمی خواهم ببینم

بابرق شنگرف شنهای سوخته

مچاله دردست باد ـ

.

موجودی حقیررامی مانست

به گردابی مه آلوده گرفتار

باآرامش چشمه ای خرُد

که سوزش هزاران سنگ ریزه نومید

دراندام برهنه اش شعله می کشید

پنداری،حسرتی است بزرگ

که دریا

درخوابهای آشفته اش تکرارمی کرد.

.

ـ دریارا

نمی خواهم ببینم

باجیغ بطهای نگرانش

که ازساحل دورمی شوند

باافق وخط ممتدسرخگونش

که در مهی سنگین گم می شود ـ

.

هم اوست

که زمزمه می کرد

آهنگ مرگی زودرس

اگرچه

گناهانش به عقوبتی دیرینه سال آلوده بود

چون فرازفواره ای

که باطپشی مبهم

روزشمارپاره ای رامسخ می کرد.

.

ـ دریارا

نمی خواهم ببینم

غنوده دربستری لرزان

باسوزش نشترهای آفتاب درپهلویش ـ

.

چگونه می رقصند

چکه های مرطوب وبی قراربامداد

برسینه ارغوانی دریا

بادمست

چگونه مویه های شب را

ازفرازکاجهاگذرمی دهد؟

.

ـ دریارا

نمی خواهم ببینم

بالبهای کف آلوده

ودندانهای سپیدش

که درآفتاب می درخشد ـ

6-3-2005

هیچ نظری موجود نیست: