شمس لنگرودی
اورامی آورند
بی چکمهوبی کلاه.
بارانی سرد
پائیزی چاک چاک
ومردمی خمیده کهدرباران پیرمی شوند
.
کودکی اش
برصخره شفافی ایستاده نگاهش می کند
کوچههاوخیابان هابهشگفتی دریکدیگرمی نگرندو
............................... نامش رادرخاطرندارند
..
پیچیدهدررطوبت اشک هادکان هائی خواب آلود
ونانوائی هائی کهدهانی رابرای همیشهفراموش کردهاند.
.
بازش می آورند
پیکره ئی کهخاطرههایش راازیادبرده است
امیدهای ازدست رفته،درسنگ رودخانهپناهی می جویند
وزمین شخم زده
...................درباران
..............................آهمی کشد.
برگرفته:قصیدهلبخندچاک چاک،ص ،134ــ135نشرمرکز،چاپ اول 1369
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر