۱۶.۹.۸۷

اورامی آورند

شمس لنگرودی

اورامی آورند

بی چکمه‌وبی کلاه‌.

بارانی سرد

پائیزی چاک چاک

ومردمی خمیده‌ که‌درباران پیرمی شوند

.

کودکی اش

برصخره‌ شفافی ایستاده‌ نگاهش می کند

کوچه‌هاوخیابان هابه‌شگفتی دریکدیگرمی نگرندو

............................... نامش رادرخاطرندارند

..

پیچیده‌دررطوبت اشک هادکان هائی خواب آلود

ونانوائی هائی که‌دهانی رابرای همیشه‌فراموش کرده‌اند.

.

بازش می آورند

پیکره‌ ئی که‌خاطره‌هایش راازیادبرده است

امیدهای ازدست رفته‌،درسنگ رودخانه‌پناهی می جویند

وزمین شخم زده‌

...................درباران

..............................آه‌می کشد.

برگرفته‌:قصیده‌لبخندچاک چاک،ص ،134ــ135نشرمرکز،چاپ اول 1369

هیچ نظری موجود نیست: