شمس لنگردوى
در سينه ام احساس مى كنم
قطرات بارانى سرد
كه در انگشتدانه خون
جاى پاى گلوله ها بريزد
چه شد كه ناگهان گرداگردم درتاريكى فرورفت
پيرهنم چرا چون پولك ماهيهاناگاه گلگون
سفيد شد؟
چگونه در آن شامگاه تابستانى
در فاصله سه چهار
گل سرخ كوچك
صدايم را نشنيدى ومرا گم كردى
آه شب بوى سفيد روى من
بادها به چه هنگام نمى وزندكه تورا بخوانم
تو همان جا
ميان همان برگها ميان همان شامگاه وقف شده
خاموش وپيربنشين
ژنده پاره هاى سكوت را چرخ كن
وبه آرامى پيرهن را بدوز
اما پيرهن سفيد نباشدمادر
سفيدسرد است ونمى دانم چرا
بوى مرگ مى دهد؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر