تو مویه میکُنی
در سوگ کنارههای خیابانی
که زیر ماهتاب
لگدمال میشوند،
و من آرام
به سوت قطاری
گوش سپردهام
که زیبایی و
سکوت را
یکجا با خود میبرد.
تو مویه میکُنی
زیر بارانی ریز
که تارهای لرزاناش
آسمان و زمین را بهم دوختهاند،
و من میآسایم
کنار پنجرهای
که به آسمانی با شکوه
لبخند میزند.
مویه میکُنی تو
بر درهای
که از خون
سوسنهای سپید و
گیلاسهای رسیده سرشارند،
و من چشم
به دشت آبستنی
دوختهام
که گیسوان آشفتهاش
را در آفتاب تاب میدهد.
تو میگریزی
از دود و دمِ
جنگلزاری سوخته
در آن سوی
کوهستان
که تندبادی
اخگرهای نیمهجانش
را میافروزد
و من از
پادرآمدهام
در شبی ظلمانی
تا در خاکستر
قلبی پریش
بخاک سپرده شوم.
٢٥/١٢/٢٠١٦

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر