۱۰.۹.۹۴

سرودە‌ی بی‌نام

اسعد رشیدی
کتابخانە‌ام
رو بە آفتاب و
بە نردە‌های بلند اشکهایت
تکیە دادە‌اند
بازوان برهنە و لرزانت
بە دور گردنم حلقە بستە‌اند
و پنجرە‌ی کوچکِ مە‌آلودە‌ام
خاطرە‌ی خندە‌هایت را
آە می‌کشند.

برگهای جانم
در آسمان پریشان است
هنگام کە
با سرانگشت نازک‌ات
در باد ورق می‌خورند.
٣٠ـ ١١ ـ ٢٠١٥

هیچ نظری موجود نیست: