اسعد رشیدی
کتابخانەام
رو بە آفتاب و
بە نردەهای
بلند اشکهایت
تکیە دادەاند
بازوان برهنە و
لرزانت
بە دور گردنم
حلقە بستەاند
و پنجرەی کوچکِ مەآلودەام
خاطرەی خندەهایت
را
آە میکشند.
برگهای جانم
در آسمان پریشان
است
هنگام کە
با سرانگشت نازکات
در باد ورق میخورند.
٣٠ـ ١١ ـ ٢٠١٥
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر