۱۱.۷.۹۰

اگرمی توانستم دوستت بدارم



اسعدرشیدی

اگرمی توانستم دوستت بدارم
درآرامش این دشت غم اندود
بادهاازجانب کوهستان می وزند
وپستانهای نارس نارنجستان رامی لرزانند
همه‌ چیزازرفتن بازمانده‌ اند،
تنها
این قطار کودن بی بازگشت
باسرمای جاودانه‌ اش
زیرنیزه‌ های بارانی بی پایان
مراباخود می برد،
ازکرانه‌ های پوشیده‌ درمه‌
ازژرفای دره‌ ای درآنسوی پائیز
بابوی یاس وزنبق کوهی
زیرتابش شرمگین ماه‌
که‌ درخنکای چشمه‌ ای فروشده‌ است
ازکنارتابستانی فربه‌
که‌ برهنه‌ می شود
میان موجهای دریایی نیل گون
که‌ دربسترارغوانی اش به‌ خواب رفته‌ است.
.
آه اگرمی توانستم دوستت بدارم
دراین دشت ساکت غم اندود.

هیچ نظری موجود نیست: