اسعد رشیدی
ازخاطره های خاموش
به یاد مانده چیزی؟
از سایه شبهایی که بر گیسوان تو افتادهاند
ــ لبخندستاره ای
که سیمای کودکانهی تر ا باز نمیشناسد ــ
ازآه هایی که روزی نسیم
با گلوی تو
از فراز کوهستانهای من گذر داده است.
به یاد خواهی آورد،
دستها ولبهایت
ــ غرقه در خون تمشکهای وحشی ــ
واندام برهنهات
که با آ هنگ ملایم رودخانهای میلرزید.
از خاطرههای خاموش به یاد مانده چیزی
فراتر از
اندوههای بی پایان.
ای کاش، ای کاش
دستهای کوچک تو
ستونی بودند
برای آوار رنجهای بی شمار من.
۱۵٫۰۶٫۲۰۰۴

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر