به هنگامیکه خود را بازیافتم
جهان شب بود
شبی تنیده در خود،تاریک...تاریک!
پرتوی از دور
از نهایت افق دوردست زندگیم
چونان مشعلی فروزان بود
راه،اما
از سنگلاخ و تالاب گسترده بود
گشوده در تنگنایی دور و باریک!
پرتو امید می درخشید
سوی خود مرا آواز می داد
می کشاند مرا
گامهایم را توان می بخشید
خاطره و اندیشهام را می ربود!
روزگارانی بسیار
به درازی سالهای عمرم
راه پیمودهام
دستوارهی آهنین شکستهام
صد پاپوش پولادین ریش ریشکردهام
هر گامی ژرفای زخمی
راه سرشار از دردو اندوه بود
توان امید سوی نشانه می بُرد مرا
رسیدم و دل از عشق،آرزو و اشتیاق
در سینه می گداخت
خسته و ناتوان
زانو شکسته
آغوش بروی جرقهی امید گشودم
اما،دریغا،دریغا
مشعلی که می سوخت ،چشم گرگی بیش نبود!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر