اسعد رشیدی
قسم خورده بود که دراولین فرصت اوراخواهد کشت .به تنهاچیزی که فکرنکرده بودهوای بارانی ومه آلودی بود که سراسر هفته آسمان وزمین رادرخود تنیده بود.اجازه نداشت بهترین بارانی که درسال نو هدیه گرفته بود به تن کند.بارانی بلندی که تاساقهای پایش رامی پوشاند باجیبهای گشاد وکلاه مسخره ای که به یقه آن چسپیده بود، ابتکارعمل راازاو می گرفت وظاهری شبیه کشیشهای هم جنس گراازاومی ساخت.بایدلباس مناسبی تهیه می کرد،مثلاکت گل وگشادی که ازبازار کهنه فروشها درپائیز سال قبل وباچانه زدن کسالت آوری خریده بود.رنگ کت سیاه ولکه های زردرنگی روی آستین کت به چشم می خورد،می توانست آلت قتاله رادرجیب گشادکت جادهد.می توانست شال قهوه ای رنگش رادور گردنش بپیچاند وحتی می توانددهان وصورتش رابعدازاینکه آخرین ضربه های کشنده راواردمی کندبه پوشاندوبی آنکه ردی ازخود بجابگذاردآرام وباحوصله صحنه قتل راترک کند.فکرکردکلاه شاپو هم مناسب است،چراکه موهای آشفته وبراق وبلندش رامی توانست زیر آن کپه کندوقبل ازاقدام، کلاه راتامحاذات پیشانیش پائین بیاوردوازکناردکه روزنامه فروش کودنی که دهان گشادش همیشه برای صبح بخیرگفتن بازاست بی اعتنابگذرد.می توانست شلوار سربازی مناسبی راباکفشهای کتانی که درگوشه انباربی خاصیت افتاده بوداستفاده کند.امااین فکررابسرعت کنارگداشت.شکم بی تناسب جلوآمده بودوزیپ شلوارهای کهنه بالانمی آمدند.ازخیر این لعنتیها باید می گذشت،شلواربه اندازه کافی دردسترس بود.نگاهی به سرتاپایش انداخت ودرهمان حال کمدلق ولوقی که گوشه اتاق به دیوار تکیه داده بودراازنظرگذراند،زیرلب زمزمه کرد:چه شباهت ناگزیری...
همه چیزمی توانست آماده باشد.بایدبه قول وقراری که به خودش داده بود عمل می کرد.قسم خورده بودکه اورانابودخواهد کرد،ازصفحه روزگارمحوش خواهد کرد،نفس بلندش راخواهد بریدوهیچ اثری ازاوبجای نخواهد گذارد.اماآلت قتل راچگونه می خواست تهیه کند؟ترجیح دادباگلوله ای که درقلبش می نشاندبه شکل شاعرانه ای به زندگیش پایان دهد.امااین خیال بزودی ازذهنش دورشد.چرااین یک ماجراجوئی حماقت آوربود.مرگ بایدبدون جاروجنجال وبی سروصداانجام می گرفت.به ابزارهای بی شماری فکرکرده بود،که می توانستند واقعه راآسان وبدون هیچ گونه زحمتی به پایان برسانند.دراین باره چندین مقاله وحتی کتابی راباتامل تابه آخرخوانده بود.چیززیادی دستگیرش نشده بود.نومیدوهراسان برگشه بودبه طرحهای خام وابتدائی خودش.این طرحهاهرچه بود،باواقعیت زندگی اوسازگاربودند.ازکتابهای پلیسی وفیلمهای مسخره که درتلویزیون دیده بودتنفرداشت.شایدکسی می توانست اوراکمک کندتاهرچه زودتربه قول وقراری که داده بودعمل کند.امااین فکررانیزابلهانه یافت.آخرچگونه می شدشریک جرم برای خودش تراشید،وازاین مهمترآیاهیچ آدم عاقلی حاضرمی شدکه درنقشه واجرای قتلی به اوکمک کندوازاین راه خودرابه دردسر بیندازد؟این فکرکودکانه ونامناسب رابزودی ازکله اش بیرون کرد.بلند شدوپنجره راقدری گشود.باران تند ویکنواخت می باریدوباددرختهای لخت وخشک رامی لرزاند. مردمی کهباشتاب ازگوشه ای به گوشه ای می خزیدند رانمی دید.چندین باردرازای اتاق راباشتاب پیمود.نقشه قتل رادوباره درذهن مرورکرد،همه چیزبه خوبی وباوسواس کامل درذهنش چیده شده بود.ابتکار عمل رانمی بایست ازدست می داد. تاتنورگرم بودباید نان راچسپاند.هرروزی که می گذشت می توانست اراده اوراسست کندوهدف رادورازدسترس قراردهد.بایدافکارحاشیه ای رابه دورمی افکند وتنهابه یک مسئله می اندیشید،به پیمانی که باخودبسته بود.به چهکسی قول داده بود؟زهرخندبی جانی برلبهایش ظاهرشد.امااین بخت برگشته ای که می بایدخونش ریخته شودچقدربه اونزدیک بود؟ تنهایک اراده قرص ومحکم می توانست به تردیدهابرای همیشه پایان دهدوکاررایکسره کندواورابه زندگی عادیش بازگرداند.ازاینکه هدف هرروزدورودورتر می شدوتردیدودودلی برپیمانی که بسته بودسایه می انداخت،چهارستون بدنش رالرزاند.نمی توانست به گذشته برگرددوداستنهای نیمه تمام رادوباره درخیال مرورکند،قهرمانان دیگری بسازد وکسان دیگری رابرنیمکت اتهام بنشاندکهبایدجانشان گرفته شود.اماچرااینهمه رامن بایدبه گردن بگیرم؟این جمله راچندین بارزیرلب تکرارکرد.صورتش درهم رفت ودستهایش لرزید.بادسردی به درون می خزید.بهآسمان نگاه کرد،آفتاب میان ابرهاپنهان شده بودوتابش کم فروغش ازخیابانهادورمی شد.روی مبل راحتی لم داد.جائی خوانده بود،که»گذشته مانندسایه است که آدمهاراهمیشه دنبال می کند».امااین سایه ی پلیدتاکی می خواهد من راهمراهی کند.آیامی شدکه این همزاد هولناک رابه قتل برساند؟سرش رامیان دستهایش گرفت:نه باید اوراباتانی بکشم ،هرروزبخش کوچکی ویابزرگی ازاوراسربه نیست می کنم.امااین اقدام دردرازمدت می توانست اراده ام به صفربرساند.
آهی کشیدوباصدای بلندفریاد کشید:
ساعت صفر،بله ساعت صفر. ازهمین جاشروع می کنم.
به تندی ازجابرخواست.به آئینه نیم قدی که کج بهدیوارآویزان شده بودنزدیک شد.آئینه راقدری چرخاندو راست سرجایش قرارداد.نگاه کم فروغ وکیسه های کبودزیرچشمهایش رادید.کمی به عقب متمایل شد.دوباره سروصورتش رانزدیک آئینه برد.شیررابازکردوتا آب گرم درکاسه ی کوچکی جمع شود.پنجه درموهای پریشانش فروبردوآنهارابه پشت شانه کردوبه آرامی خمیرریش رابه صورتش مالید.دستهایش می لرزیدندچند جای صورتش رابرید.حوله ی کوچکی رادرآب گرم فروکردوروی بریدگیهای صورتش قرار داد،پنجره روبه خیابان رابازکردوتاکمرخم شد.آفتاب بالاآمده بودوشعاع پررنگی رابه دیوارهای خیس می پاشید.باران شب قبل بندآمده بودوبخارازکف خیابان به آسمان بر می خاست.ازکنارپنجره کناررفت وگذاشت هوای تازه دراتاق جریان یابد.
24.05.2010
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر