۱۶.۱۰.۸۸

لاپاز

اسعدرشیدی

پیرزن یک دسته‌ازموهای خاکستری اش رازیرلجک گره‌ زد،سرش رابالاگرفت وچانه اش راخاراندوبالحن ملتمسانه ای پرسید:

عزیزجان بالاخره امروزرفتی پیش دکتر؟

صدایش می لرزیدونگاه کم فروغش روی صورت گردوآبله‌گون لاپازخشکیده بود.

ــ نخیر،پتروونا،چه‌اصرای داری شما،گورپدرهه‌رچه پزشکه‌.وزیرلب غرید:

عجب گرفتاری شدم،ها...

بلندشدوطول اتاق راپیمود.کنارپنجره‌ایستاد.برف فضای جلوساختمان راسفیدپوش کرده‌بود.چراغهای خیابان پرتوکمرنگی رامیان شاخه‌زیرفونهامی افکندندوبادسیم چراغ برقهارامی لرزاند.

ــ هنوزاول زمستان هم نیست،ببین چه‌هوای گُه‌‌ی،اکتبره‌،نه‌؟

تازه‌اگرآخرماه‌هم برسندشاهکارکردند.چه‌قولی دادند...یه‌باربه‌این هوا(دستهایش رابه‌محاذات سینه‌اش گشود)،فقط کافیه‌برسد‌دروازه‌ی شهر،باروباماشین واون راننده‌مفنگی راباهم قورت میدم،یه‌ودکاهم روش...

لبهای کبودوگوشتالودش آنی ازهم گشوده‌شد.

آخرین مکالمه‌چندماه‌پیش راازخاطرگذراندوبه‌طنین‌هرواژه‌ای که‌درذهنش نقش بسته‌بودگوش سپرد.تکرارملایم آهنگ جمله‌ها،چون جریان آرام رودخانه‌ای برابردیده‌گانش می گذشتند،تاب برمی داشتندوبه‌موجهای کوچکی تبدیل می شدند،که‌زیرشعاع خورشیدی تابناک می درخشیدند.

ــگلی تواحمدآغاجان،منم ...لاپاز،بله‌...خودم هستم...چی فرمودی...صداقطع ووصل می شه‌...نه‌...،دهنه‌ی گوشی راباکف دست راست پوشاند(یه‌خواهرومادری من ازتوبسازم گُه‌احمدکه‌خودت حظ کنی)جونم،بارمی فرستی...کی...آخه‌اینم شدتلفون...روسیه‌س دیگه،‌چکارش می شه‌کرد...گفتی کی می رسه‌...دوماه‌دیگه‌...نه‌،نه‌ دیره‌احمدآغای گل من،جون مادرم زودتربفرست بیادتاهواسردنشده‌‌...گمرک گفتی،ها،چشم ،همش باخودم...چی فرمودی...بیست تن...(آب دهانش راقورت داد)ترتیب کارهارابزاربه‌گردن نوکرت...چی...آغای سا...،آها،آها علی روگفتید،نه‌بابا،این قاطی آدم نیست. دهنه‌ی گوشی راباکف دست راست پوشاند،(این جاکش وباش،این قرمساق راکجاپیداکرده‌؟)جانم آحمدآقای گل...بله‌،بله‌هر‌چه‌شمابفرمائید،شماانگشت توچشم مابکن...

پیرزن سطل آشغال رانزدیک پای راست گذاشته‌بودوپوست چندسیب زمینی چروکیده‌راباتأنی می کندومی انداخت توی سطل.روی اجاق قابلمه‌ی کوچکی می جوشیدوکف قهوه‌ای رنگی رابه‌اطراف می پاشاند.پیرزن هرازگاهی نگاه‌خسته‌اش رامی دوخت به‌قامت کوتاه‌وفربه‌لاپاز،که‌پشت به‌او،سرودستش رامی جنباند.

ــ دختربه‌این زیبایی رادست چه‌دیوانه‌ای سپردم،بیکاره‌ای که‌جاش بایددارالمجانین باشه‌،اینجاکنارمن،درخانه‌ی من وباچندرغازدستمزددختربیچاره‌ام کاتیا...وروی سینه‌اش صلیب کشید.

سرش رابه‌پشت متمایل کردوبرای لحظه‌ای دستهایش از حرکت بازماند.

زنگ تلفن فصای ساکت اتاق رادرهم تنید.

لاپازبادستهای مرتعش وعرق کرده‌اش گوشی تلفن راقاپید:

الو...الو،باخشم گوشی تلفون رابه‌گوش چسپاند،دندانهایش رابرهم فشردونگاه‌تندی کردبه‌سوی پتروونامادرزنش،که‌سرش راپائین انداخته‌بودوبی تفاوت سیب زمینیهارابرش می دادوتوی قابلمه‌می ریخت.

ــ چی...آه‌تویی،آه‌بلندی کشید:

خب،من منتظرتماس ازایرانم وگوشی رابااوقات تلخی روی تلفن گذاشت.

پترووناسرش رابرگرداند.چشمان بزرگ وآبیش درپرده‌ای ازاشک به‌آرامی می لرزید.

ــ کاتیوشای من بود؟

ــ آره‌،گفت کمی دیربرمی گرده‌‌،ظاهراًاتوبوس توبرفهامشکل پیداکرده‌.

سرمای سوزناکی ازلای پنجره‌هابه‌درون می خزیدولامپ آویزان ازسقف رابه‌آرامی تکان می داد.پترووناشال بلندی رادورشانه‌اش پیچده‌بودوبادستهای بی رمق واستخوانیش قابلمه‌ی جوشیده‌راهم می زدوهرازگاهی ازروی شانه‌اش نگاهی می افکندبه‌لاپاز،که‌چشمان خون گرفته‌اش رادوخته‌بودبه‌تلفن سفیدرنگی،که‌روی سه پایه‌ی چوبی درگوشه‌ای ازاتاق جاگرفته‌بود.پیرزن دیددست لاپازرفت سوی تلفن،امانظرش برگشت،چرخی زدوبه‌پنجره‌نزدیک شد.شب میان کاجهای سبزتیره‌ فرودآمده‌بود،تک وتوکی ماشین خرناس کشان می گذشتند.پیرزن به‌اجاق نگاه‌کرد،که‌همچنان می جوشید.

ــ عزیزجان نمی خوای بیرون سری بزنی،هوایی بخوری،شایدبرات خوب باشه‌.

صدای لرزان پیرزن رازنگ تلفن ازهم گسیخت.

ــ الو...الو،سلام احمدآغای گل.چهره‌اش افروخته‌شد،دستهای عرق کرده‌اش لرزید.

ــ بله‌،بله‌خودمم،دست بوسم،...نه‌...چی...نمی تونید،آخه‌...آخه‌،احمدآغاجان چرا.به‌التماس افتاده‌بود،واژه‌هادرگلویش شکسته‌می شدند،روی لبهایش سرُمی خوردندودرگوشه‌لبهایش می ماسیدند.گونه‌هایش درالتهاب می سوختند.احساس کرد،که‌سرمای سوزناکی میان استخوانهایش دویده‌است وپاهای کوتاه‌وگوشتالودش یارای ایستادن راازکف داده‌اند.زمزمه‌ی سردپیرزن رانشنیده‌گرفت:

عزیزجان امروزبلاخره‌رفتی پیش دکتر؟

هیچ نظری موجود نیست: