پشت بهباد
روبهدریاایستادهام
تسمههای باریک وبلندنور
ازشانههای افق می گذرند.
پژواک نهان واژهها
پس نردههای لرزان باران
آرام گرفتهاند،
وبادشوخ
پستان نارس نارنجستان رامی لرزاند.
.
زنج آوای غوکان رامی شنوم
ازپهنای دشت سُرمی خورند
فرومی شوند
درظلمات تالابی درمه.
توبایدآوازی خواندهباشی
برلبهای خیسی کهدرآفتاب می درخشند.
.
پشت بهباد
روبهدریاایستادهام
لتههای گریزان نوررا می بینم
بی اعتنا بههمهمه طوفان،
بهریشهی سپیدارهامی تابند.
می بینم،
شعلههای ارغوانی دریا،
بطهای سرگردان
باشاخههای شکستهی باران
درمنقارهاشان می گریزند،
موجهاگُرگرفتهاند
تن بهساحل نیلی می کوبند،
آفتاب پنهان می شود
درملافهی چرکین و مرطوب ابر.
.
آه،نگوئید،نگوئید،
این بسترخون آلوده
سرنوشت شکفتن دانهی اناری ست
کهازتب شبانهای می سوزد،
لهیب فروزان انارستان رانمی بینید!
نمی بینید،
انبوهپرشمارتبرها
کهبههیاهو
ازسویهی دلگیرجنگلزار بازمی گردند!
نمی بینید،
ترس کودکانهی ماه
کهازدامان هزارپارهی رسوای شب گریختهاست.
.
پشت بهباد
روبهدریاایستادهام
همهی فانوسهای جهان
برسینهام می سوزند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر