مێژوو و ئهدهبیاتی جیهان
اسعد رشیدی
بردرهاکوفتند
لبخند پنجره
برلبانش ماسید
وسنگینی چکمه ای
گلوی
کوچه رافشرد!
.
بادشیون کنان
میان دره هادوید
ودریا
دندانهای سپیدش را
برهم ساێید.
وشب
ازبرق دشنه ای
لرزید.
ارسال یک نظر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر