۲۷.۳.۸۸

شب

اسعد رشیدی

بردرهاکوفتند

لبخند پنجره‌

برلبانش ماسید

وسنگینی چکمه ای

گلوی

کوچه رافشرد!

.

بردرهاکوفتند

بادشیون کنان

میان دره هادوید

ودریا

دندانهای سپیدش را

برهم ساێید.

.

بردرهاکوفتند

وشب

ازبرق دشنه ای

لرزید.

هیچ نظری موجود نیست: