« تالاب رؤیاها»نزدیک بهبیست سال پیش سرودهشدهاست.چندی پیش درلابلای "یادداشتهای زیادرفته"آنربازیافتم؛پس لرزههای روحی حاصل ازجنایات هولناک رفتهبرزندانیان سیاسی تابستان 67(کهعزیزانی ازمیان ایشان رااز دورونزدیک می شناختم ودوست میداشتم)تامدتهادربُهت وحیرت مرادرخودفروبُرد.شگفت ازددمنشی انسان وارههایی کهدست درخونهای گرامی ی شُستهبودند،چون کابوس شبانه،سالهابرجسم وروحم سنگینی می کرد.تاب آوردن دردهای غم افزاوبرآمدن ازپس این رنج جانفرساراتنهامی توانستم باتبلورکلماتی کهدر تالاب رؤیاهافراهم آمدهبودازسربگذرانم؛امادریغ،این زخم کاری کهسینهوپهلوی واژههاراشکافتهبود،همچنان گرم وخونچکان بازاست...
بغض غلیظ ابر
آنسوی دریامی ترکد
شبانهآوازی حزین می خواند،
آنسوتر
سایهی سنگین وهنی بردریا
نمای خاموشی گزیدهاست.
نگاهبهابرهامی دوزم
دست درخونی تازهوگرم
فرومی شوم
دراعماق بیمناک دوری ازخویش
تاگریزی بیابم.
نه،نه
چهدوراست ازمن
شب افتادهبرجنازهها.
جهان ازروزنههای شکستهمی تابد
ورؤیای کال عشق
ازخفیهگاهی تاریک
سربرمی آورد.
بهیادمی آوری
سرگذشتت را
ومی گریزی شتابان ازآن.
غرور،سنگ پارهنفرتی است
بهگذشتهپرتاب می کنی.
میدان بزرگ
باهزاراسب اندوه
هلهلهای غم فزاسرمی دهد،
روزدرپس سنگهاپناهی جستهاست
وشب رام می شود
میان گیسوانت
بهپشت طاقبازافتادهای
برچمن خونین
وبهار
اززیبائیت فاصلهمی گیرد.
سرفرازآوردهای
وبهگوش زندگی
زمزمهای تلخ می خوانی.
چهمی خواستی؟
چهیافتی!
پشت بهبادسپردهای
ومی خواهی پیکرخونین خوشنختی رابهپاداری
وبهآفتابش نشان دهی
آه...بیهودهایستادهای بهتماشا
منظرگاهی سرد
کهبهیأس بدل خواهدشد.
فرامی رسدحادثه
تلنگری برخوابی گران:
ـ چهشب سردی
دریاطوفان راانتظارمی کشد
وسکوت درتلاقی نگاههامنفجرمی شود ـ
وروزی دیگر
باسحرگاهی خونچکان،
مرگ براسب سوار
میدان رامی نوردد
دستی ازکمرگاهجدا
وسکوتی یخین فضارامی انبارد.
گریهمیان بادوطوفان گُم می شود.
برخاک افتادهای
بی هیچ اخطاری ازپیش،
رؤیاهایت یک قرن بهفراموشی سپردهشدهاند
خون می دودمیان رگانت
چون ترس،
میان پریشانی
چون عشق،
درون زندگی.
نه،نمی خواستی مردهباشی
هنگامیکه،
تصویرهامُکدر
وآیینههاپیرمی شوند:
ـ بمیرم باچشمانی باز
پردههاراکناری زدهام
سایههارادشمنی تاریخی ـ
بهاعماق بیم هاوشادیهایت
فرومی لغزی
باورنمی کنی جبازهات را
کهازپیچ خیابان میگذرد،
بهزندگی چنگ می افکند
بی دست
بهدریامی نگرد
بی چشم.
چهمی خواستی؟
چهیافتی!
باورکن
منظرگاهی کهبهآن خیرهمی نگریستی
خانهات نبود
آنجا،
ساعات مرگ خویش می بافتی
وبافهمی کردی
خرمن رؤیاهایت را
بی آنکهحریق زودرس را
انتظاری طولانی کشیدهباشی.
آه...انسان فروتن
انسان سرگشتهای کهدریارا
بهجستجوی همزادش می گشت
تختهپارهغریقی یافت
باباریکههای خون برآن
آنجا،
کهطوفان بهشتاب ازکنارش می گذشت.
نه،نه نخواستی
ازآنچه"واقعیت"بود
تاحقیقت تراهدیتی بهبخشاید
ازرازهای فناناپذیر.
ـ بمیرم باچشمانی باز
پردههاراکناری زدهام
سایههارادشمنی تاریخی ـ
آنان فریادکشیدند:
ـ شقایق هابردارکنید
وماهرافرازآرید
کهزیبائی راحقیر می شمارد ـ
انسان دورغین
زندهماندی کههمین رابگویی؟
وتوراچهبخشیدند،
ازخواندن بازپس آوازهایت بازت داشتند
کلماتی سپردند
تارنجهاراصیقل دهد
باژگونهترانهای بسازی
باانعکاس تیرهی سپدهدمان،
آنان تورا
سیمان وسنگ ارزانی داشتند
تادیواربلندآزادی رابسازی!
آه...چهمعصیت جبران ناپذیریست آزادی،
زندانی بی پناهی
کهخشت ندامتگاه خویش بالا می برد
طناب دارخویش می بافد.
زمان رهاشدهاست
ازمداری سرگردان
افتادهدرتالاب رؤیاها
وچهموهن است
ترانهوآزادی
بااینهمه میخواهندهنوززندهبمانی؟
ماهبرآسمان
ستارهازپی ستارهفرازمی آید.
چهمی خواستی؟
چهیافتی!
درواپسین ثانیهها:
ـ من مرگ را
بهاشارتی تلخ پاسخ گفتهام
پرتو تابناک آفتاب را
برمداربی وقفهی زندگی می گردانم
تاچراغ خانهام باشد ـ
اینک،
مردانی بازآمدهاند
خستهوعبوس
بی هیچ دستهی عزاداری
بهخاک می سپارندجنازههارا
درتاریکی وفراموشی.
آه...قرنهاگذشتهاست
قرنهاازرؤیاهای کهدرخاک شدند
بی هیچ زمزمهای
بی هیچ هیاهویی.
23-10-1989
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر