۲۴.۱۰.۸۷

قو

میترا

برکه ارام و خموش زیر نور مهتاب کم کم داشت به خواب میرفت.گلها سرهایشان را روی شانه همدیگر گذاشته و پرنده ها روی شاخه درختها ارام گرفته و پروانه ها بال نمیزدند.قورباغه غورغورش را غورت داده بود تا ارامش برکه برهم نخورد.

ماه به برکه نگاه میکرد و ستارگان را در ارامش انجا به نگاه کردن دعوت کرده بود. قو سرش را اهسته از لای بالهایش بیرون اوردنگاهی به اب اتداخت خودش را دید که تاجی ماه مانند بالای سر دارد و شنلی پر از ستاره لبخندی بر لب اورد سرش را به اطراف چرخاند همه چند چند یا دو به دو در رویاهای خود به پرواز درامده بودند. تنهایی را در سکوت بیشتر احساس کرد.مدتها بود قویی در انجا نبود دلگیر نگاهی به ماه کرد و گفت تو هم تنهایی؟

ماه گفت نه! اگر مرا خورشید تنها بگذارد دیگر وجود ندارم!قو سرش را دوباره لای بالهای سفید و برف مانندش فرو برد. لحظه ای بعد قطره اشکی که از نوک بالش چکید ارامش برکه را بر هم زد. موجهای ریز و درشت به دلداریش امدند ول وله ای بلند شد هر کس به گونه ای تنهایی قو را میخواست جبران کند اطرافش شلوغ شد ولی درونش ارام و غم انگیز بود.

هیچ نظری موجود نیست: