سعیدطباطبایی
گفتگو با ابراهيم يونسی
سال 79 برنامهای رادیویی با نام «نقد و نشست» بهانهای شده بود که هر هفته در استودیوی ساختمان شیشهای رادیو قراری با یکی از نویسندگان، شاعران، مترجمان و یا منتقدان به نام داشته باشم و 90 دقیقه درباره ادبیات و کتابی منتشر شده از مهمان گفتگو کنیم. این برنامه که در زمانه ممنوعیت غیر رسمی حتا اسم آوردن از فروغ و اخوان و شاملو و گلشیری و ... از شبکه فرهنگ پخش میشد خود فرصتی مغتنم بود؛ که عدم امکان رعایت همان قوانین نانوشته این فرصت را پس از 30 برنامه از ما گرفت. یکی از این برنامهها گفتگویی بود که من و همکارم دکتر عصمت اسماعیلی در حول و حوش کتاب "تریسترام شنذی" با ابراهیم یونسی انجام دادیم. آن چه میخوانید ماحصل این گفتگو است.
◄از نحوهي آشناييتان با تريسترام شندي بگوييد. چگونه با اين كتاب آشنا شديد و چه تأثيري بر شما گذاشت؟
يونسي:گمان ميكنم در سال 1337بود كه اولين بار نام تريسترام شندي به گوشم خورد. زنداني بودم آن وقت، و دورة داستاننويسي را از طريق مكاتبه با انگلستان ميگذراندم. در يكي از جزوههاي درسي در بحث از «رقتانگيزي» از تريسترام شندي ياد شدهبود، به عنوان بهترين نمونه از حيث ايجاز و حسن تأثير.
در زندان دستيابي به اين كتاب ميسر نبود، با واسطه خانوادهها و دوستان با بيرون تماس گرفتم.چيزي دستگيرم نشد. با واسطة زندهياد سياوش كسرايي كه مرتب به ديدار دوستان زنداني ميآمد كوششي كردم، كه باز به جايي نرسيد.«كسي» نام تريسترام شندي را نشنيده بود! يادم هست همين اواخر هم، در جريان ختم زنده ياد مهدي اخوان ثالث با جناب احمد محمود، نويسنده، و جمعي ديگر از دوستان اهل قلم بر پلههاي مسجد ايستاده بوديم كه يكي از دوستان پرسيد چه ميكني؟ به چه مشغولي؟ گفتم دارم تريسترام شندي را ترجمه ميكنم، از استرن. گفت: «اشترن» به گمان اينكه نويسنده آلماني است. پيدا بود چنين نامي به گوشش نخورده. مابقي دوستان حاضر هم اظهاري نكردند در حالي كه چهل سالي از سال 37 گذشته بود! به هر حال گذشت
… از زندان درآمدم… طبعاً كتاب ميخواندم، در كتابها اغلب به لفظ « شنديسم» و تريسترام شندي برميخوردم، و كم كم ديدم كه عجب... نويسنده گويا به قول يكي از دوستان از «مشاهير گمنام» است و اثرش شهرت جهاني دارد! در اين ضمن طبعاً به كتابفروشيها هم مراجعه كرده بودم و نيافته بودم كتاب را.
گذشت… تا سال 1357. سال 1358 بود، پاريس بودم؛ به مناسبت دويست و پنجاهمين سال تولد استرن (خيالميكنم) مراسمي برپا بود. در جريان اين مراسم بود كه در كتابخانة آمريكايي واقع در خيابان اپرا، تريسترام شندي را كه تجديد چاپ شده بود و تصادفاً آخرين نسخة موجود كتابخانه بود خريدم. در واقع آشناييام با استرن وتريسترام شندي از سال 1358 آغاز شد، هر چند پيش از آن در ترجمة كتاب and western man literature (1) نوشتة جي.بي. پريستلي، با نقد كتاب آشنا بودم اما كتاب را نخوانده بودم و با طرح تم يا تمهاي آن و شخصيتهاي آن آشنا نبودم. و اين ناآشنايي موجب شد كه حتي عمو تابي را دايي تابي ترجمه كنم چون كتاب رانخوانده بودم… و ميدانيد در زبان انگليسي براي عمو و دايي لفظ واحدي را به كار ميبرند.
به هر حال، كتاب را خريدم وبردم خانه. فصل اول را چندين بار خواندم و نفهميدم. شيوة خاص نگارش، كهنگي نثر، و بازيهايي كه نويسنده در كار آورده بود: مثلاً هرجا خواسته بود، حرف را درشت نوشته بود، برخلاف قاعده (به قول خودش قاعده! قاعده همان است كه خودش رعايت نميكند…او كه نبايد از قاعده پيروي كند، قاعده بايد از او پيروي كند! واز همين قرار داستان را به شيوهاي باز ميگويد كه خودش ميخواهد.)
مأيوس نشدم، ادامه دادم خواندن كتاب را … ديدم عجيب شيرين است و عجب نويسندة با ذوقي، و چه بديع و بكر، و چه بازيگوش! ميبينيد به عوض اظهار تأسف از درگذشت دوستش صفحهاي از كتاب را سياه ميگذارد، يا به جاي وصف مستقيم قيافة زني كه ميخواهد به خواننده بشناساند يك صفحه كاغذ سفيد جلو خواننده ميگذارد. به او ميگويد: حالا خودت بنشين به ميل و ذوق خودت توصيفش كن. آنقدر كه مقدورت هست. بيشباهت به زنت و شبيه به رفيقهات، خلاصه، هر طور كه خوش داري… وبعد، چه طناز! همان فتواي علماي سوربن، همان عقدنامة ازدواج پدر و مادرش... يا موارد ديگر، در فصلي به خواننده وعده ميدهد كه مثلاً در فصل 18 از فلان چيز سخن خواهد گفت: فصل 18 ميآيد و ميرود ميبيني از موضوعي كه وعده داده بود اثري نيست، بعد ميبيني مثلاً در فصل بيست و چهارم يادش آمده كه چنين وعدهاي را داده بوده، و شروع ميكند فصل 18 را از همـانجا… يا به مناسـبتي ميبينيد جاي دو فصل را خالي گذاشته، و تو خيال ميكني كه اين دو فصل در چاپ نگرفته … بعد ميبيني نه، صحبت چاپ و فراموشي و اين جور چيزها نيست… اين تكنيك نگارش نويسنده است.
خلاصه، خيلي خوشم آمد از كارش، از سـبكش، از ذوقش و از شيطنتهايش.
◄ خب، كتاب دشواري را به فارسي برگرداندهايد. كدام ويژگيهاي اين اثر شما را به ترجمه واداشت.
يونسي:دوباري يا شايد هم بيشتر كتاب را با دقت خواندم، هر بار با علاقة بيشتر: و يكي از ويژگيهاي تريسترام شندي اين است كه خواننده ميتواند بارها و بارها بياحساس دلزدگي، از هر جاي كتاب كه خواست، آن را بخواند و لذت ببرد، و هرجاي كتاب را بگشايد… همان است كه او خواسته است!
دويست و اندي سال از عمر كتاب گذشته بود، و همينطور مانده بود و كسـي به فكر ترجمة آن نيفتاده بود. دوستان گرفتار بودند، همه مثل من خانهنشين نبودند، گفتم عليالله ترجمهاش ميكنم، هرچند ميديدم، ميدانستم كار كار سختي است و شايد هيچ ناشري هم حاضر نباشد آن را چاپ كند. يادم هست، ناشري بود كتاب را، صد و پنجاه صفحهاي هم از آن را چيد، و پرسيد فلاني «كتاب كي شيرين ميشود!» كتاب را البته از اين ناشر گرفتم وترجمه را گذاشتم زير ميزم…
به هر حال، ترجمة كتاب را آغاز كردم، با اين نيت كه اگر درست در نيامد منتشر نميكنم। خرده، خرده، كمكم، در ضمن پرداختن به كارهاي ديگر بر آن كار كردم। كاري بود پر زحمت اما به قول دوست محترم جناب احمد اخوت كه مقالهاي زيبا در شمارة 99-100 مجلة جهان كتاب در نقد و بررسي كتاب نوشتهاند، پر زحمت اما لذتبخش. در ترجمة كتاب يك چيز ديگر هم محركم بود. و آن شباهت شخصيتها و وقايع كتاب با شخصيتها و وقايع كتاب دایی جان ناپلئونبود، كه (به گمان من) حتي واقعة اصلي كتاب (صداي خارج) از همين كتاب گرفته شده است، ناراحت بودم كه چرا نويسندة دايي جان ناپلئون يادي از اين كتاب نكرده، چه اشكالي داشت اگر مثلاً مينوشت: «با الهام از تريسترام شندي» يا هر چه؟ بازسازي آثار قديم ايرادي ندارد… چرا اين كار را نكرده؟ به هر حال كتاب را ترجمه كردم، به صورتي كه ملاحظه ميفرمائيد.
◄با اين اوصاف تريسترام شندي درادبيات انگليسي بايد جايگاه منحصر به فردي داشته باشد؟
يونسي:چنانكه ميدانيد تريسترام شندي نوشتهاي است بسيار آشفته، شايد آشفتهترين اثر در ادبيات انگليسي. نوشتةآدمي است بسيار شوخ. برخلاف توصيفي كه ويليام تاكري از او ميكند، به قول آقاي پريستلي چيزي بيش از يك دلقك و معلق باز ادبي است «رابله نيست، اما فكاهينويس با نبوغ و خوش قريحهاي است، و به ويژه در قلمرو ادب نوآوري است بلند پايگاه… سبك و شيوة كارش تازهاست، و با سبك نويسندگان معاصر به كلي فرق دارد، و فوقالعاده نوپرداز مينمايد…»آقاي پريستلي معتقد است كه استرن بر خلاف نويسندگان معاصر «به عوض آن كه بنا بر معمول زمان صفحات بيشماري را صرف حاشيه پردازي و لفاظي كند مستقيماً وارد داستان ميشود، و برخلاف سبك نگارش معمول سده هجدهم با سبكي كه قوّت و ظرافت فوقالعاده را به هم ميآميزد نثري گفتوگووار و ساده و صميم و آهنگين را عرضه ميكند…»
نويسندگان اين سده، كساني مانند ريچاردسن و فيلدينگ مينمايد براي مردمي مينوشتهاند كه فراغت و حوصلهاي بيش از ما داشتهاند، در حالي كه سبك و شيوة نگارش استرن چنان است كه گويي بيحوصلگي عصر ما را از پيش دريافته، و لذا همة عناصر غير اساسي موضوع را حذف ميكند و «نوشتهاي پيراسته» در برابر خواننده مينهد.
اين مطالب را من از «سيري در ادبيات غرب» نوشتة آقاي پريستلي نقل ميكنم. همين منتقد ميافزايد: «چنين ستايشي از تريسترام شندي شايد عجيب به نظر آيد، زيرا دهها فصل از كتاب صرف اين ميشود كه قهرمان داستان را به دنيا بياورد، و گويندة داستان به هرجا كه هوس او را بكشد ميرود و از مسير اصلي داستان منحرف ميشود»… به هر حال، به قول دوست عزيزم جناب احمد اخوّت «بازيگوشي» در داستان پسند طبع معاصران استرن نبوده با اين همه تريسترام شندي به رغم انتقادهاي تند نقادان و نويسندگان عصر، جاي خود را در ميان مردم كتابخوان باز كرد. چيزهايي داشت كه در خارج از معيارها و ملاكهاي ذوق عصر، به دل مينشست. نبوغ هم مثل زيبايي است. توجه چنداني به معيارها و ملاكهاي مقرّر ندارد… و در اذهان و افكار جا باز ميكند. تريسترام شندي محصول نبوغ بود و برخلاف توصية نقادان، ذوقها را متأثر كرد…جالب است اين ذوق عامه. ميبيني منتقد به زور قلم ميخواهد اثر مورد نظرش را جا بيندازد، موفق نميشود. عامة مردم با شمّ خاص خود اثر را نمي پذيرد، برعكس اثري را ميپذيرد كه منتقد يا منتقدان با توطئه سكوت بايكوتش كردهاند يا از آن بد گفتهاند … با اين همه ميبينيم هنوز هم - امروزه شايد بيشتر- جايزه را در معنا تماشاچيان ميدهند، يعني تماشاچياناند كه اثر را رواج ميدهند... اين پولي كه خرج تبليغات ميشود براي جور كردن تماشاچي است. در مجموعه مقالات ساتردي ريويو، چاپ 1977 مقالهاي خواندم از مارك تواين كه ميگفت كسي به او توجه نداشته، رفته سالني را اجاره كرده بليط فروخته، در ضمن چند نفري را هم كرايه كرده كه بروند جزو جماعت بنشينند وبا اشارة او، در مواقع لازم، شليك خنده را سر دهند، چندان كه جماعت حاضر در سالن با آنها همگام شود… بعد منتقدان ميدانند قضيه را چگونه توجيه كنند!
امّا با اين همه همانطور كه گفتم نبوغ و زيبايي ملاكهاي مقرر را ميشكنند و سرانجام بيشتر اوقات پس از مرگ نويسنده، مستقر ميشوند و ملاكهاي خاص خود را تحميل ميكنند.
عرض كردم كه اين رمان اثري است بسيار آشفته، امّا با اين همه دلنشين- هيچ چيز خانوادة شندي با هم جور نيست، خانه لانة سوءتفاهم است: اهل خانه منظور يكديگر را درنمييابند، رابطهاي به معناي واقع كلمه وجود ندارد- هر يك در جهتي ميرود وافكارش در مسيري سير ميكند كه با جهت و مسير فكر ديگران منطبق يا حتي نزديك نيست.آقاي شندي اهل حكمت است، عمو تابي افسر بازنشسته توپخانه است، خانم شندي، سرجوخه تريم، دكتر سلاپ و ديگران… همه، هر يك افكار خود را دنبال ميكند و به ديگران كاري ندارد! آقاي شندي از فلسفه بحث ميكند، خانم شندي نه ميداند و نه ميخواهد بداند كه آقا از چه صحبت ميكند؛ يا گوش نميدهد به صحبت يا گوش هم ميدهد موضوع را عوضي ميفهمد؛ صحبت زايمان است، آقاي شندي به موضع زنانگي اشاره ميكند امّا عمو تابي طبق معمول خيال ميكند برادرش از توپخانه صحبت ميكند و موضوع توپ، سرجوخه هم به نوبة خود سخن همه را عوضي ميفهمد، و گفتوگو را به مجراي تازهاي ميافكند. نويسنده از اول هم گفته است هر كس با اسب هوس خود به دنيا ميآيد. به قول آقاي پريستلي وسايل و اثاث خانه هم انگار چون اجّنه زندگي مخصوص به خود دارند …با اين همه خواننده خصوصيات شخصيتها را در مييابد و محبّت موجود بين اعضاي خانواده را حس ميكند و اين هنري است بزرگ. استرن خود ميگويد كه وي اين كار را با استفاده از شيوة دوَراني و در عين حال پيش رونده به انجام ميرساند…اين عدم ارتباط ميتواند خواننده را ناراحت كند امّا ناراحت نميكند!
◄ دو قرن ونيم از تولد اين رمان ميگذرد و هنوز هم مورد توجه منتقدان است. اين اثر در سال 1917 در روسيه مورد توجه خاص فرماليستها قرار گرفت و از ديدگاه آنها عنوان «رمانترين رمانها» را به خود اختصاص داد. امروزه نيز شارحان پست مدرنيزم توجه دوبارهاي به اين اثر كردهاند. فكر ميكنيد دليل چنين اقبالي چيست؟
يونسي:در ابتدا هم عرض كردم كه شيوة نگارش كتاب و… چنان است كه گويي نويسنده پيشاپيش بيتابيها و ناآراميهاي عصر ما را دريافته و ادراك كرده، وقايع در معنا در محيطي «فرويد»ي مي گذرد، به اين ترتيب به عصر ما نزديك است، رمان اثر ماست، با اين مسائل جريان سيال ذهن و اين حرفها… حالا ميگويند كه كافكا و جويس هم از پيروان او بودهاند تولستوي در دورهاي كه نخستين كتاب منتشر شدهاش (كودكي) را مينوشت به گفته ويكتور اشكلوفسكي تحت تأثير استرن بود. چنانكه در سال 1851 در دفتر يادداشت روزانهاش نوشت: «ميبينم عادت بدي به حاشيهپردازي پيدا كردهام، و اين بيشتر عادت است تا فشار و فراواني فكر كه پيشتر به ظاهر ميپنداشتم. اين عادت اغلب از نوشتن بازم ميدارد و موجب ميشود از پشت ميز برخيزم و به انديشيدن دربارة چيزهايي جدا از موضوع كارم بپردازم. عادت مصيبت باري است. به رغم توانايي فوقالعادهاي كه استرن مورد علاقهام در داستانسرايي و قابليتي كه از براي بيان مطالب معمول به شيوة معقول دارد، اين حاشيهپردازي حتي كار او را هم سخت سنگين ميكند(3)...» در جايي ديگر، يادم نيست كجا، خواندم كه همين نويسنده (تولستوي) ميگويد توانايي استرن در اين است كه ميتواند سر و ته موضوعهاي به ظاهر نامرتبط را به هم بياورد و خواننده را راضي كند، ولي «من اين توانايي را ندارم!»
◄تا اينجا، جايگاه اين اثر در ادبيات جهاني مورد توجه قرار گرفت. طبيعي مينمايد كه چنين اثري بر آثار پس از خود نيز تأثيرگذار باشد. استرن چه تأثيري بر نويسندگان پس از خود گذاشته، آيا نمونهاي ايراني نيز ميتوان يافت؟
يونسي:به هر حال، علّت همين اقبالي كه فرموديد، به گمان من همين نزديكي روح اثر به روحيات و خلقيات عصر ما است، در واقع اثر، اثر عصر ماست، و از عصر خود پيش افتاده است. امّا تا آنجا كه من بدانم به آن صورت كه عدهاي آمده باشند و تحت تأثير آن، با همان بازيها، بازيگوشيها آثاري نوشته باشند…نه، چنين چيزي نبوده، من نه ديدهام، نه هم در تاريخ ادب خواندهام. بعدها بود كه گفته شد جويس و كافكا از پيروان استرن هستند، و خط او را دنبال ميكنند. من در كارهاي اين دو بزرگوار اثري از شوخ طبعيها و شيطنتها وبازيگوشيها استرن نميبينم. هنر استرن آدم شناسي او است، كه واكنش را به درستي تشخيص ميدهد، و بعد جهان ذهن او كه با جهان ذهن جويس و كافكا در دوقطب مخالفاند و او آن همه خوشبين و شوخ، آنها اين همه گرفته و تار… خير، به گمان من نمونة فرنگي هم نداريم، چه رسد به نمونة فارسي. چرا و چه شد كه اين سبك دنباله پيدا نكرد و ادامه نيافت، توضيح اين امر با من يا در توانايي من مترجم نيست. بنده هم خوانندهاي هستم مثل جنابعالي. اثري را ميخوانم يا خوشم ميآيد يا نميآيد… اگر خوشم آمد ترجمهاش ميكنم. راست است، چيزهايي، نكاتي، تارهايي از ذهن و احساس را متأثر كرده كه موجب اين خوشايند يا بدآيند شده،امّا خب گاهي اوقات علّت اين تأثير يا مركز آن حتي به درستي بر خواننده معلوم نيست.. به هر حال مترجم، منتقد نيست…امّا ميداند كه همين خوشايند و بدآيند است كه تكليف اثر را در ميان عامه معين ميكند، و نقادان گاه ميكوشند، به زور استدلال، خيال امر «خوشايند» را در خواننده ايجاد كنند. اگر اثر خود خواننده را متأثر نكرده باشد. چيزهاي ديگري هم كمك كرده است به نويسندگان چنين آثاري كه اينها گويا براي نخبگان مينويسند، نخبگان هم طبعاً فرهيختگاناند… و جوان خيلي دلش ميخواهد كه از فرهيختگانش بدانند…بنابراين اثر، فروشش را ميكند… فهوالمطلوب!
◄ همزمان با طرح اين رمان، چند موضوع تازه و بديع به حوزه نظريهي ادبي واردميشود. شنديسم يكي از اين موضوعات است. حاشيهپردازي همان موضوعي است كه اين اثر را براي فرماليستهاي روس بديع ميساخت. از حاشيهپردازي بگوييد.
يونسي:شنديسم درمعنا همان حاشيهپردازي يا پراكندگي گويي است. استرن خود توضيح ميدهد: «شنديسم حقيقي- حالا شما هر چه هم عليه آن بگوييد- دل و ريهها را منبسط ميكند…» يعني حاشيهپردازي به سبك شندي يا «حاشيهپردازي خورشيد زندگي است- جوهر و جان نوشته است. در مثل آن را از اين كتاب جدا كنيد، مثل اين است كه كتاب را با آن برده باشيد- بر هر صفحهاش زمستاني سرد وابدي حاكم خواهد شد، حالا آن را به نوشته بازگردانيد، ميبينيد نويسنده مثل شاهداماد پيش ميآيد. به روي همه لبخند ميزند… مهارت اساسي در تمهيد و پرداخت آن است (يعني حاشيهپردازي) آن هم نه تنها به خاطر سود و صرفة خواننده بلكه به خاطر خود نويسنده، كه دلواپسياش در اين زمينه رقّتانگيز است، زيرا از لحظهاي كه از موضوع منحرف شد.» (صفحة95)
حرف درستي است، نويسنده اگر بنا باشد اينگونه مطالب را از رمان حذف كند در اين صورت چيزي از رمان نميماند، جز طرح خشك وخالي داستان كه آن هم حداكثر در يك صفحه خلاصه ميشود. به هر حال شنديسم همان مطالبي است كه دربارة تم يا تمهاي داستان گفته ميشود. امّا همانطور كه نويسنده ميگويد اصل كار «پرداختن» آن است. اين جريان سيّال ذهن- يا حتي پرشهاي ذهن و شكستن ترتيب و توالي زماني – هم اين طور نيست كه در پرداختنشان انتخابي در كار نباشد، اين طور نيست كه عناصر ناخودآگاه، بياختيار و بيرادع و مانع در آگاهي ريزش كنند و رمان را آشفته كنند و بگذرند. نه، انتخاب قطعاً در كار است، منتها اين انتخاب جوري است و ريزش عناصر ناخودآگاه در جريان داستان طوري است كه خواننده كوكهاي ظريفي را كه نويسنده به ياري آنها عوامل و عناصر را به هم پيوسته است حس نميكندو گرنه هر چيز كه به ذهن بيايد و در اثر بريزد «سيّال ذهن» نيست: ريزش عناصر ناخودآگاه در آگاهي بايد چون ريزش ملايم مادة مخدر در خون باشد، تا اثر آشفته و بيمعني ننمايد.
◄ بيني در ادبيات و فرهنگ اروپايي جايگاه خاصي دارد. استرن دراين رمان به بيني به عنوان يك نشانه، خيلي توجه كرده است. در آثار ديگر نويسندگان اروپايي نيز اين توجه را ميبينيم. فكر ميكنيد بيني برچه مصداق ها و مضمون هايي دلالت مي كند.
يونسي:حدود اطلاعات بنده در اين زمينه همين مضمونها ونكتههايي است كه درميان عامه جاري است: بيني بزرگ و كوچك و «خواص» آنها. در «سيري در نقد ادب روس» مقالهاي است به قلم يوري تينيانن دربارة داستايوفسكي و گوگول. دراين مقاله چنين آمده است: «حتي موضوع «داستانبيني» كه در نظر نخست توجه ما را جلب ميكند در زمان خود پديدهاي جالب ودر خور توجه نبود، زيرا «بينيشناسي» يك موضوع شايع بود. در اين زمينه ميتوان از تريسترام شندي استرن و «ملّا نور» مارلينسكي و مقالات جالبي ياد كرد كه در سالهاي 1820 و 1823 دربارة جراحي پلاستيك بيني در مجلة «فرزند وطن» درج شدهاند. آنچه در داستان «بيني» جالب و طرفه بود مسلماً خود موضوع نبود بلكه آميزة منطقي در «صورتك» بود: نخست بيني كنده شده و پخته شده، و دوم «بيني مجزا و مستقل»- يعني مجاز متعلق. اين مجاز اخير به اشكال مختلف در بسياري از نامههاي گوگول آمده است: «بينيام ميشنود» يا «باور ميكني، اغلب دستخوش اشتياقي ميشوم كه اختيار از من سلب ميكند، دلم ميخواهد بدل به يك بيني شوم، به قسمي كه هيچ چيز ديگر نباشد، نه چشم، نه دست، نه پا، هيچ چيز جز يك بيني(4)…»
بنده كه نفهميدم. حتي«داستان بيني» را هم نفهميدم: قصة شلاوكن برگيوس هم چيزي است در حّد همان قصههاي عامّه در كوچكي و بزرگي بينيها و خواص آنها، و اثرشان در سرنوشت دارندهشان… جز اين اطلاعي ندارم.
◄ سؤال بعدي من مربوط به حضور نويسنده است. نويسنده دراين رمان حضور قابل ملاحظهاي دارد. نويسنده چه جايگاهي دارد؟ چرا و چگونه به رمان وارد ميشود و اين حضور چه تأثيري بر جاي مينهد؟ آيا نويسنده در جايگاه يك شخصيت داستاني به ايفاي نقش ميپردازد يا قصد دارد خود را به عنوان آفرينندة اثر به متن تحميل كند.
يونسي:اين بحث مفصلي ميطلبد، كه اداي آن معمولاً برعهدة منتقد است نه مترجم… (مقالة آقاي احمد اخوت در شماره 99-100 مجله جهان كتاب اين مطلب را بيش و كم روشن ميكند.) نويسنده ميگويد كه اثر در معنا زندگينامة او است: «زندگاني و عقايد آقاي تريسترام شندي.»: يعني شرح زندگاني او به قلم خودش. بنابراين راوي خود او است. منتها ظرافت كار اين است كه اين راوي هنوز تولد نيافته… چون راوي خود او است بنابراين طبعاً بايد داستان را در اول شخص بازگويد. نكتة ديگري كه آشكارا در اثر جلب نظر ميكند و بسيار هم مؤثر است حضور مخاطب است: شخصي كه هميشه روبروي راوي نشسته است و روي سخن راوي با او است: بله، سركار خانم، بله، حضرتاشرف. اين همان مطلبي است كه بنده درمقدمه گونهاي از آن به اختصار ياد كردهام «… استرن با تطبيق شخصيت و هويّت خود بر شخصيت و هويّت شخصيتهاي داستان… ثابت ميكند شخصيت منصف ميتواند نقطة مركزي و كانوني داستان باشد. اگر نويسنده صاحب نبوغ باشد.» با اين وصف پيدا است كه بايد هم حضور داشته باشد، و همين حضور و تماس مستقيم- در هر داستاني كه خوب باز گفته باشد- بر تاثير آن ميافزايد: مستقيم است، مثل ملاقات دو دست (خواننده و نويسنده) رودررو…
◄آخرين سؤال را بهنحوهي ترجمه اختصاص دهيم. اين اثر به راحتي قابل برگردان به فارسي نبوده، آيا شما دراين ترجمه دخل وتصرفي انجام دادهايد؟ دربارة شباهت زبان ترجمه و زبان و متن اصلي نيز توضيحاتي بدهيد.
يونسي: من معمولاً دستم را زياد به خون نويسنده نميآلايم… حتي الامكان سعي ميكنم حقي از نويسنده ضايع نشود. نميتوانم ادعا كنم كه در جاهايي اشتباه نكردهام يا به ضرورت جمله يا جملاتي را كوتاه و بلند نكردهام. متأسفانه اثر سنگين بود و پر از ظريفكاري… به هر حال، سعيام را كردهام، حالا چه اندازه موفق بودهام تشخيص اين امر با دوستان خواننده است…
1- ادبيات و انسان غربي: ترجمة فارسي اين اثر تحت عنوان «سيري در ادبيات غرب»توسط همين مترجم منتشر شده است.
2- نويسندة بازار خود فروشي
3- سيري در نقد ادب روس، نوشتة اندرو فيلد
4- سيري در نقد ادب روس، صفحة90
1آذر 1386
برگرفته:سایت والس
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر