زینائیداهیپوس(1869ـ 1945)
دخترک باردای خاکستری!
گیس بافته ات پنبه گون می نماید...
دخترک،دخترک،ازآن کیستی؟
.
ازآن مادرم...یاشایدازآن هیچکس.
اگرتوبخواهی ازآن توخواهم بود.
دخترک باردای خاکستری!
.
آیادستانت بانوازش آشنایند؟
نازنین!چه برسرچشمانت آمده است؟
این چشمان برکنده،این چشمخانه تهی
راست همچون حفره چشمان مادرم।
.
دخترک باردای خاکستری!
باچه بازی می کنی؟
چیست آنچه ازمن پنهان می داری؟
آیامرافرصتی ست برای بازی،
درازدحام اینهمه کار؟
.
اکنون می بایدرشته تسبیحی رابگسلم،
اکنون می بایدغنچه گلی راپرپرکنم،
اکنون می بایداوراق دفتری رابرباددهم.
یابالهای پرنده ای کوچک رابشکنم।
.
دخترک باردای خاکستری!
دخترک باچشمخانه تهی،
بامن بگو،چیست نامت؟
.
هرکسی مرابه نامی می شناسد
تونیز مراهرچه دوست داری خطاب کن.
بعضی مراتفرقه می نامند
بعضی دشمنی
بعضی تردید
یادلتنگی.
گروهی مراملال نام می نهند.
گروهی دیگر،درد...
ومادرم"مرگ"،فراق خطابم می کند।
.
آه دخترک باردای خاکستری!
.
برگرفته:کتاب شعرزنان جهان.گزیده وترجمه فریده حسن زاده
انتشارات نگاه،تهران 1380
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر