۱۵.۲.۸۷

انتظارکوچک

اسعدرشیدی

روی پله های جلوساختمان ایستادوچشمهایش رادوخت به بارانی که تندویکریز می بارید.بادباران راهم چون پرده ای مرطوب جلوپنجره هابه لرزه درمی آوردوسرمای سوزناکی آرام،آرام دراندام لرزانس می نشست.امابایدآنقدرانتظارمی کشید،تاباران ازتک وتاب می افتاد،آفتاب ازپناه ابرهاسرک می کشید،لبخندمی زدودوباره لای چادری بزرگ وکبودپنهان می شد.شادی کودکانه ای، لحظه ای تمام وجودش راانباشت وبی اختیارباریکه ی لبخندی ازگوشه ی دهان بزرگش پدیدارشد.دستهایش راازهم گشود،روی زانوهایش خم شد ونگاهش رادوخت به آنسوی خیابان که مردم باشتاب درآمدوشدبودند.نگاه کرد به ساعت،بیست دقیقه ازظهرگذشته بود.ازدم خانه تامغازه راهی نبود،اما بااین باران که دیوانه وارمی بارید...فکرکرد:

ــ مثل موش آب کشیده می شم

روی زانوهایش تاشد،کلاه بارانی قهوه ای رنگ ورنگ ورورفته اش راتاپیشانی پائین کشیدوباانگشت شروع کردبه ضرب گرفتن روی رانهای دراز واستخوانیش.قدری سنگین شده بود.به زحمت میتوانست سنگینی تنه اش راروی ساقهایش تحمل کند.دلش می خواست چمباتمه می زدوتکیه می داد به نیمکت زهواردرفته ای که زیرتاق ریخته ی ساختمان به امان خدارهاشده بود،ویااینکه بادستهای پت وپهنش گربه کوچک وخیسی که با چشمهای خاکستریش به او زل زده بودرانوازش می کرد.دردی ازدرون قلبش رافشرد، لکه های کوچک وتاری ازدیده گانش گذشت،سرش به دوران افتاد،احساس کردتعادلش به هم خورده است،گامی به عقب برداشت،به آرامی روی زانوهایش تاشد ،انگشتهای لرزان رادرجیب بارانی فرو برد.اماآخرین امیدهایش دریک آن به یاس مبدل شد.پاکت سیگار عرق کرده رابیرون آورد.بغیرازکمی توتون چیزی درون پاکت سیگار به چشم نمی خورد.پاکت سیگار رامچاله کردودست چپ رابه دیوارتکیه دادوازجابلندشد.بارن یکریریز می بارید.بادقطرات ریزباران رابه صورتش می کوبید.چندقطره ی درشت عرق روی گونه های فروافتاده اس نشسته بود.بادست چندبارپای راستش رامالید.دردی پرشتاب ویکنواخت درپاهایش احساس کرد.دو،سه ،چهار بارروی زانوها خم وراست شد.نفسش بند آمد،قدراست کردوپشت رابه سیمان سردومرطوب تکیه داد.بادمسیرباران راتغیرداده بود.آهی کشید وساک بزرگ وصله دار رابلندکردوگذاشت روی نیمکت.نگاه کردبه دوسوی خیابان وهمزمان ساعت راکوک کرد.دونفرباهم بلند،بلندگفت وگو می کردند،کنارساختمان رسیدند،قدمهاراکوتاه کردندوسیگاری گیراندند.آه بلندی کشید،گامهاراتندکردوازپله های کوتاه ساختمان پائین آمد.لحظه ای مکث کرد،دست درجیب شلوارش فروکردودکمه های بارانی راانداخت ورفت به سوی دومردی که بلند،بلند وبی توجه به اووزیربارن حرف می زدند.یکی ازمردهاصورتش راکرد به سوی دودخترجوان که درباران می گذشتند،چیزی گفت ودخترهاخندیدند.پاهایش سست شدودرجاخشکش زد.مردهاحالاکناردخترهاقدم برمی داشتند.

ـ آی شانسومن...

باشتاب برگشت وازپله هابالاخزید،دسته ی ساک رامیان انگشتهایش فشرد،ساعتش رانگاه کرد،تفی انداخت وچشمهارادوخت به آسمان

ـ مادرجنده،چراآخربندنمی آی.

سروگردن رابالاگرفت.آسمان سردوعبوس به نظرمی رسید.قطرات باران آمیخیه به برف باشتاب به صورتش می نشست.پنجه های پایش خیس شده بود،حفره بزرگی درست زیرپنجه پای راست دهان گشوده بودوباهرگامی که برمی داشت مقداری گل وشل میان انگشتهایش می نشست.شروع کردبه قدم زدن زیرسایبان .چندی ایستاد،ساختمانهای آنسوی خیابان رادید که در مه ی سنگین فرورفته بودند.

ــ چه سالهایی که تلخ می گذرند.انوقتهاهمه جامی توانستی پرسه بزنی،احترامی هم شاید(اگرهم ظاهری)درکاربود،یا،نه،نمیدانم ،امامردم ،آخ،چه مردمی ،بروبچه های خودمون،چه آدمهایی ،حالا...

تکیه دادبه دیواروچشمان کوچک وکم فروغش راازجامه دان وصله دارش گرفت.تبسمی لبهای خشکش راازهم گشود.

ــ حالامن واین ساک لعنتی ومغازه واین ساختمان جهنمی وبه قول اینجایها(خانه مرده گان سیاسی)ویابه گفته بعضی دیگر(لانه ی فراری های آواره)

احساس کردکه تب دیشب دوباره به سراغش آمده است،گونه هایش گرگرفته است وقادربه فرودادن آب دهانش نیست.پلکهایش رابرروی هم گذارد،دلش می خواست می توانست سیگاری دودکند.

ــ چه شد،جگونه همه چیزیک شبه ریخت روی هم،سردرنمی آرم،آواری بود،طوفان بود،آخه چه شداین جنده ی بی همه چیز،آخ که روزگارو من...

صورتش به لرزه درآمده بود،فکرکرداین واژه هارانمی شناسد.اماچراروی زبان ولبهای اوسرمی خورند؟چراهمچون لعابی به ذهن اوچسپیده اند؟

برف وباران بندآمده بودند.چشمانش برقی زدوباپشت دست چندقطره اشک ازگونه سریدودسته جامه دان کوچک رامیان پنجه هایس فشردودوباره نگاهی انداخت به طول راه وساک راباقدرت اززمین کند.نرسیده به مغازه دوباروسه بارساک رااین دست وان دست کردونزدیک مغازه بارراازدوش گرفت.

دسته ی کیسه به دستها،همچون توده ای بی شکل، تلوتلوخوران به مغازه نزدیک می شدند.هنوززمانی کوتاه به بازگشودن مغازه مانده بود.پیرزنی کوتاه قامت غرولندکنان ازراه رسیدو کیسه ی پلاستیکی بزرگش رازمین گذاشت،نگاه کرد به قفل زنگ زده ی مغازه .لچک مندرسش رابازکردودوباره باوسواس زیرچانه گره زد.

بابی حوصله گی ساک راقدری جلوتر نهادوبه چشمهای آبی پیرزن خیره شدوگفت:

ــ بابوشکا(1)،هل نده،می رسی

واخمهایش رادرهم کردوساک راکمی جلوترازکیسه ی پلاستیکی پیرزن قراردادوروکردبه مردچهارشانه ای که جلوترازاوایستاده بودوبامتانت پرسید،

ــ یعنی امروزهم مثل دیروزبایدتابوق سگ ایستادوگرسنگی کشید؟

پیرزن قدمی به جلوبرداشت ومحموله ی سنگین راجابجاکرد.اینبارنگاه تندی به پیرزن انداخت وگفت:

ــ بابوشکابه خاطرخداهل نده،دیروزهم،باهم ایستاده بودیم وتاآخروقت مغازه بازنشد،امروزهم معلوم نیست یاروخواهدآمدیانه،اگراومدتوجلوترازمن بروتو.

گله ی بزرگ ابرها هم چون ورزوهای خشمگین برای هم شاخ وشانه می کشیدند.پیرزن به علامت رضایت سرش راتکان داد وخودش رابه پشت مردچهارشانه رساندوهم آنجاخشکش زد.

باران تندوریزمی بارید.ماشین باری لک ولک کنان رسیدکنارصف ودورترازمغازه ازنفس افتاد.پیرزن فرصتی تازه پیداکرده بود،گام دیگری به جلوبرداشت ومردچهارشانه رامخاطب قرار دادوگفت:

ــ اگرامروزشیشه هاراتحویل نگیرند،معلوم نیست تافردادوام خواهم آورد یانه؟

مردچهارشانه خاموش ایستاده بود،کلاه راتاابروهایش پائین کشیده بودو دسته ساک بزرگش رادرمشت می فشرد. حرفهای پیرزن نادیده گرفت وگردن راکشیدبسوی ماشین باری که دونفرباشتاب جعبه های خالی رادست به دست می کردندومیله ی خم شده ی آهنی ی رامیان جعبه های چوبی قرارمی دادندوهن وهن کنان می کشیدند به سوی مغازه.

باران سیل آسامی بارید.صف ساک به دستهاپراکنده شده بودوهرکدام گوشه ای وزیرسایبان مغازه پناه گرفته بودند.پیرزن لند،لندکنان محموله خیس راروی زمین می کشید.رسیدکنارمردمی که دستهارامیان رانهایشان پنهان کرده بودندوازشدت سرما می لرزیدند.

بازحمت توانست ازکنارپیرزن بگذرد،بی آنکه حتانگاهی به روسری وپالتوخیس شده پیرزن ودستهای استخوانی وبی رمق اش بیاندازد.روبروی مردچهارشانه وزیررگبارباران ایستاده بود.دسته ی ساک قهوه ای رنگش پاره شده بودو یک وری روی زمین پهن شده بودوچندشیشه ی خالی ماست ازلای ساک بیرون افتاده بود.باران روی دهان وگلوی بطریهامی کوبیدوپخش می شد،چندقطره به داخل وچندقطره به اطراف بطریهاپاشیده می شد.ساک رارهاکرده بودروی زمین.پاهایش خیس شده بود،قطره های کوجک وریزعرق صورت پهن وگوشتالودش راانباشته بود.داغ شده بود،حرارت غریبی درصورت تجربه می کرد.روی زانوخم شدواحساس گرسنگی همه وجودش رافرامی گرفت.چشمهایش سیاهی می رفت،سکندری می خورد.لحظه ای بهت کرده درجاایستاد،تمام توانش رافراهم کرد،دستش راگرفت به دیواروچندقدمی برداشت.ایستاد،رویش راکردسوی ماشین باری که عقب عقب می آمدبه طرف او.دودغلیظی فضارامی انباشت وبوی گازوئیل درهوا پخش می شد.کلاه راازروی پیشانی به عقب زد. دستهای خیس وعرق کرده راتوی جیب فروبرد.ماشین ناله کنان عقب می نشست وگل ولای رابه اطراف می پاشید.خم شده بودروی زمین،ناگهان فکری مثل برق ازذهنش گذشت،قامت راست کردوباچشمان وحشت زده به پشت سروبه جای خالی ساکش که لحظاتی چند روی زمین ولو شده بودخیره ماند.

مغازه بازبودومردم هیاهوکنان به انتظارایستاده بودند.لحظه ای مکث کرد،چشمهایش بی اراده به سوی مردمی چرخید که محموله هایشان راروی پیشخوان مغازه می گذاشتند.دستهایش به رعشه درآمد.عرق سردی به پیشانی وصورتش نشست وپنجه های خیس پاهایش به کف خیابان چسپید.

بابوشکا=مادربزرگ به زبان روسی

93/11/21

هیچ نظری موجود نیست: