اسعدرشیدی
.
ازجنگل تو درتو
باسايه ها و سکوت هول انگيزش
با جاپاي خزان زده هزاران برگ
که بي وقفه برخاک افتاده اند
شبانه
آرام
از ميان مه مي گذرم.
..
دريا غنوده است
موجها آرام گرفته اند
در آغوش ساحل
جنگل مويه مي کند:
آه...
ريشه هاي لجوج
سنگيني تبرها را
چگونه تاب آورديد؟.
.
در خلوتي سنگين
شبانه
آرام
از ميان انبوه جنازه مي گذرم.
پائيز ١۹٨۷
.
شب و انسان
به ستاره اي سرگردان
گفت شبي تلخ:
"به مرگ خود
چه بي باوري؟"
هزار چشمه
از جوشش باورهاي خويش بازمانده اند
و ديوار هائي
به بلنداي زندگي
برابر ما.
.
گفت شبي تلخ
به دخترکي با چشمان سبز
"به عشق خود
چه بي باوري؟"
تنها
مردگان فرزانگانند
در بسترهاي سرد و ابدي
در گذر از زمان و رنجهاي ديرينه.
.
گفت شبي تلخ
به انسان:
"به سرنوشت خود
چه بي باوري؟"
پائيز ١۹٨۷
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر