نه باران تواند
باز شوید
خون را ازخیابانها
نه زمین
انبوه جنازه ها را
،در دل بخاک تواند سپرد
ــ میدان غبارآگین و
چکاچاک خنجر و
بوی خون
که در باد می گذردـ
.
ترا باز نمی شناسند آنان
.
شنل رنگین پائیز
از شانه های عریانش
به خاک افتاده است و
در آستانه سنگین ترین
زمستان
به ناگاه شکفت
برلبان تو
گل سرخ انتظار
که از بی قراری
،طوفان را ماننده بود
.
ترا باز نمی توانند شناخت
.با گونه های ارغوانیت
.
نازنین
بر جاده های دوردست
چه می روی غمگین
وچه می سپاری به من
دسته گلی
.که از میان هزار خار فراهم آورده ای
.
ترا باز نمی خواهند شناخت
.با نگاه پریشانت
.
ــ چه دشنه های زهراگینی
می سوزند در رگهای تو
چه فواره های
که آرام در جانت
از تک وتا ب باز می ایستندـ
.
.ترا باز نمی شناسند
.
بر بالای بلندت
خم می شود آسمان
،در مشایعت ستاره گان
آه... اینک کیست
که باز شناسد
پیکر غرقه به خونت را؟
!هیچکس
جز من
.و جز ستارگان
۱۲-٣ -۱۹٨٨
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر