۳.۷.۸۶

واپسین حلقه

اسماعیل خوئی نگفته یکی شعر
در من
هنوز
:نفس می زند
پرنده ست و، در آرزوی پریدن
سر از چار سو
.به دیواره های قفس می زند
.
،هزاران و یک بار
،از این پیش
:بر او در گشودم
!ـ"بپر
رها باش ،پر باز کن
"!و پرواز کن
:گفتم اورا
-"بچش نوش ناب بر آوردن آرزو را "
بدین سان،گمان کرده بودم
.که او را سرودم
.و یک دم رها گشتم از حس زندان او بودنم
و این بود
.ژرفا بلندای از خویش در خود بر آسودنم
!ولی نه
،دگر باره می دیدم ، آنک ،
همان اوست
:که در من نفس می زند
،پرنده ست و، در آرزوی پریدن
سر از چار سو
.به دیواره های قفس می زند
.
،هنوز
،به هر گاه و بی گاهی از ناگهان
،همچنان
می سرایم؛
و ،با هر سرودن
.کمی بیشتر از خود خویش بیرون می آیم
،کنون ،دیگر ، اما
،در انبوهه ی هر دم افزای شک هایم
این یک یقین است
که آن ناسروده
به زنجیره ی بی گسست نفس های من
.حلقه واپسین است
بیست و ششم مه ۲۰۰۷-بیدر کجای لندن
(از مجموعه در دست انتشار ( گامی دو تا به ناب نبودن سه‌رچاوه(برگرفته)اخبارروز

هیچ نظری موجود نیست: